#دردسر_پارت_470
گاهی میکوبیدم تو دیوار و گاهی کف زمین میشستم و گریه میکردم ..
استرس تموم بدنمو گرفته بود و مثل سرطان پیشرفت میکرد ..
با شنیدن قدم های کسی .
سریع پریدم و سرمو چسبوندم به میله .
خواهرای پلیس عزیز بودند .
به سمتم اومد ..
درو باز کرد ..
بازومو گرفت و زمزمه کرد ...
-ازادی .........
چی گفت؟؟
چقدر زود عرفان کارامو انجام داد .
درو باز کرد . نور به شدت چشممو زد ..
زیر چشممو باز کردم و سهرابی که روی صندلی نشسته بودو دیدم ..
romangram.com | @romangram_com