#دردسر_پارت_453

-اصلا برام مهم نیست . اونقدرم مهمش نکن. تو کماس ..



نشست روی صندلی و گفت

-لعنت بهت .. لعنت بهت ..



از در بیرون رفت ..

دوباره منو به بازداشتگاه برگردوندن ..

اگه بازم به عقب برمیگشتم .

دوباره و دوباره و دوباره اینکارو میکردم ..

نمیزارم تهدیدی برای خواهرم بمونه ..

زیاد از انتقالم به اون کثافت دونی نگذشته بود که دیدم دوباره اومدنو بردنم ..

دوباره سهراب..

-بهوش اومده .

بعده ۶ روز بلاخره یه واکنشی نشون دادم و از روی صندلی به سرعت بلند شدم

-نباید این اتفاق بیوفته. اون باید بمیره .. اون باید بمیره ..


romangram.com | @romangram_com