#دردسر_پارت_429

-که شبا اینجا میمونی؟ من از نگرانی روزی صدبار میمیرم تا تو با برادرم بخوابی؟..این بود رسمش ؟





خفه خون گرفته بودم. بدنم میلرزید .

اب دهنمو قورت دادم ..

نعره کشید

-این بود نگار ؟؟؟ این بووود؟

-رسول ..

بالشتی که دستش بود و متعلق به اتاق خواب سهراب بودو جلوم انداخت و با نفرت گفت



-بوی عطرتو میده ..

زهرخندی زد ..

-هرزگی تا این حد؟؟بهت تبریک میگم



واقعا میلرزیدم.فکم قفل شده بود . به زور با صدای خفه ای گفتم


romangram.com | @romangram_com