#دردسر_پارت_428

چشماشو اروم بست و لبخند شیرینی زد و لحظه ای بعد در اسانسور بسته شد و حرکت کرد .

کلید انداختم و وارد شدم..

مانتومو باز کردم و گوشه ای انداختم و افتادم رو مبل ..

چشمامو روی هم گذاشتم . زیاد نگذشته بود که حس کردم در یکی از اتاقا باز شد.

حتما سهراب بود ..

اما ..

اما سهراب که خونه نبود ..

سریع چشمامو باز کردم و به روبروم خیره شدم ..

تنها چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد ..

چشمای به خون نشسته رسول بود ...

لبام میلرزید ..

با تته پته گفتم

-ر.. رسول .. تو ؟؟ اینجا؟؟



صدای نعرش منو به خودم اورد


romangram.com | @romangram_com