#دردسر_پارت_309
بدون هیچ حرفی ب چشماش زل زدم
اصلا باورم نمیشد این مردی که جلوم نشسته صاحب یه بچه معصومه ..
اصلا حس خوبی ندارم به اینکه الان نشستم کنار یه مرد متاهل ...
مردی که ....
تازه داشتم حالت عادی پیدا میکردم.
اومدم بلند شم فکر کنم فهمید که دستشو گذاشت رو دستم ....
و مانع بلند شدنم شد ..
عرفان:
_چرا میخوای از دستم فرار کنی؟
-واقعا نمیدونی؟
عرفان:بزار برات توضیح بدم!
جوش اوردم...
-چیو میخوای توضیح بدی ؟؟؟ هان؟؟اینکه یه زنو باردار کردی ؟اینکه پدر یه بچه معصومی؟ اون بچه چه گ*ن*ا*هی کرده که گیر یه پدر ه*ر*ز*ه افتاده که هر روز با یکیه ...
رگای دستش مثل گردنش معلوم شد.دستش روی پاهاش مشت شد و سرشو پایین انداخت..
با دندونای به هم فشرده که مشخص بود داره خودشو کنترل میکنه صداش نره بالا غرید:
romangram.com | @romangram_com