#دردسر_پارت_308



-وااای رویا اونشب تا سه هفته مریض بودم .. خیلی دیوانه ای ..

ریز ریز خندیدم .. ادامه داد

-مهم اینه الان رام شدی ..

برگشتم و چشمامو درشت کردم و گفتم

-نه بابا؟نزار امشب خونرو بدم رو هوا ..

پیشونیشو چسبوند بهم و گفت

-واقعا؟

-اره ...

لبخندی زد . از اون لبخندایی که قلبم میلرزید...

خندش شدید تر شد ...

همون لحظه حس کردم یه چیزی از گردنم لیز خورد پایین ..



(باران)

پوف بلندی کشیدو امد کنارم نشست .منو به سمت خودش برگردوند ...


romangram.com | @romangram_com