#دردسر_پارت_286

ستایش ....

یه دختر ....

بچه ....

وای خدا ...

من با یه مرد تو خونه تنها بودم که پدر یه بچه معصوم بود که قرار بود به دنیا بیاد؟

لبمو گاز گرفتم ...

وای من تا کجا رسیدم ..

از روی کاناپه بلند شدم .عرفان پوفی کشید ..

وارد اتاق خوابی شدم که داخلش بودم .

وسایلم روی میز عسلی بود .

همرو برداشتم و از در خارج شدم .

عرفان از جاش بلند شد و جلو اومد .

-هی باران بزار برات توضیح میدم ..

لبخندی زدم و گفتم

-ممنونم ...


romangram.com | @romangram_com