#دردسر_پارت_266

با حس اینکه کسی کنارم نشست برگشتم و خیره شدم به پسر بغل دستم .

قیافش چقدر اشنا بود .

پوفی کردم و چشمامو بستم ..

عرفان دوباره پیداش شده بود ..

اصلا تعجبی نداشت چون هرشب توی هر مهمونی و پارتی و دور همی که من توش بودم پلاس بود ..

-تو خسته نمیشی؟

بیخیال روی صندلی لمید و یه لیوان با محتویات قرمز توی دستش گرفت

-نه ..

-هنوز مثل بچه های خوب شربت البالو میخوری ..

خندید و گفت

-نه نه پیشرفت کردم این اب اناره ..

لیوانمو پر کردم و گفتم

-یه نفر پیدا نمیشه تورو جمع کنه ؟

-شاید تقسیم بشم حاصل مفید تر بشه.اخه عددی که قراره باهام جمع بشه منفی شده ..




romangram.com | @romangram_com