#دردسر_پارت_261

فین فینی کردم که نشون از سرما خوردگیم میداد . سهراب خندید و گفت

ـ بسه دیگه ترکیدی.

پرید بالای سنگو دستشو سمتم دراز کرد

ـ بپر بالا

دستشو گرفتم و سریع خودمو بالا کشیدم

خیس خالی بودیم

دوباره مچمو گرفت و دوید.

سنگای رود که تموم شد به قسمت دیگه ای از جنگل رسیدیم که قطعه ای از بهشت بود .

اره قطعا بهشت بود ..

سهراب نگاهی بهم کرد و گفت

ـ چطوره؟؟؟

تنها حرفی که به ذهنم اومد و به زبونم اوردم ...........



ـ بهشته پسر ...

ـ پس هنوز بهشتو ندیدی.راه بیا..


romangram.com | @romangram_com