#دردسر_پارت_253
کیف دستیشو انداخت به گوشه و انگار متوجه حظور ما شد .صدای گرفته اش بلند شد
ـ نگار؟
مکث کردم
ـ اینجام
برق و زد . نیشخندی بین لباش پیدا شد و گفت
ـ خوش اومدی
چشماش از همیشه بی احساس تر بود و لباش به طور بدی میخندید
اومد جلو و با دیدن رسول گفت
ـ به به داماد عزیز
خندید و عقب رفت
رسول ـ سلام باران..
شیشه های خالی دلستر و زهر ماری های دیگه با پوست تنقلات کف سرامیک ها ب چشم میخورد .
ـ باران باید باهات حرف بزنم
خندید و نگاهم کرد
romangram.com | @romangram_com