#دردسر_پارت_229

با صدایی که میلرزید و خش داشت و قلبم که تیر میکشید نالیدم ..

-نیاوش ..........



(نگار)

تقریبا سالن خالی بود .

به اصرار من .سهراب همشونو خارج کرده بود حتی نیاوش و عرفان .

لحظه اخر نگاهش با بغض خیره شد تو چشمای پر از نفرت من و خارج شد .

خیره به چشمای باران شدم . هنوز توی شوک بود و نه گریه میکرد نه میخندید

فقط نگاه میکرد به یه نقطه .بدون حرف و غرق سکوت .

رویا هراسون بود .اما نزدیک ما نمیومد .

چشمامو باز و بسته کردم تا تاری چشمام از بین بره .

از جام بلند شدم و دستمو زیر چشمام کشیدم .

لباسم اذیتم میکرد .تازه یاد این افتادم که تولد به کام همه زهر شد و وای چه ابرو ریزی شد .

زانوهام میلرزید .

دقیقا حال وقتیو داشتم که ترکم کرد و حالا اومده .


romangram.com | @romangram_com