#درنده_ولارینال_پارت_488
" چه کسی باور می کند ، زندگی اینقدر عجیب باشد . چه کسی می پذیرد که من بی گناه باشم . اما من بی گناهم ... من .. پسر نوجوانی که در اوج معصومیت به غرقاب حوادث افتادم ... من بی گناهم ... "
ذهنش اما می دانست که هر چه می نویسد ، دروغی بیش نیست . خاطراتی که تحریفشان می کرد و می نوشت . خاطراتی که در آن بی گناه بود . آیدن درستکاری که اشتباه نمی کرد و قلبی به وسعت دریا داشت . ذهنش به طرز شگفت انگیزی آرام گرفت . به نوشتن ادامه داد آنقدر که زمان را از دست داد . تا به خود آمد چند صد صفحه نوشته بود و ظهر را به شب و شب را به صبح رسانده بود . خیلی چیز ها برای نوشتن داشت . یک قرن خون دل و یک قرن رنج برای نوشتن . در آستانه صد سالگی اش شاید این تنها کاری بود که برای آرامش از او بر می آمد . سطرهای خونینی که آیدن دیگری را معرفی می کرد . آیدنی که به سادگی تسلیم نمی شد . آیدنی که تصمیم های بخردانه می گرفت . آیدنی که هرگز تردید نمی کرد .
فصل آخر :
پرواز بر فراز آشیانه عقاب ها
باد میان موهایش می وزید و تک تک تارهایش را در مسیر خود تاب می داد . از این بالا کوه ها و تپه ها زیباتر از روی زمین به چشم می امد . دشت های سرسبز که انعکاس آفتاب مایل را به اسمان باز می گرداندن و کوه هایی که سایه روشن هایشان اشکال مورب و شکسته بی نظیری روی آن نقش زده بود . صدای آواز پر شکوه عقاب ها به گوش می رسید که با سرعت بر فراز قله ها پرواز می کردند و گاه گاه بالهایشان با شکوهی امپراطور وار تکان می داند . هوای خنک و تازه بالای آسمان شبیه تنفس صبح بود . آیدن پشت عقاب غول پیکری نشسته بود . دربلندترین نقطه آسمان و بر فراز بلندترین صخرها . بالای بلندترین نقطه قله های کج و معوج و زیبا . احساس سرزندگی زاید الوصفی داشت . عقاب بالهای بزرگش که دو برابر اندازه یک انسان بود را تکان داد و جریان هوا را به هم ریخت . آوایی سر داد . آیدن دست هایش را گشود و سینه اش را در برابر جریان تند باد سپر کرد . تلاش کرد چشمانش را باز نگه دارد . فریادی از سر شوق زد . لبخند وسیعش یک لحظه از روی لبهایش محو نمی شد . عقابها حتی لحظه ای دست از آواز شکوهمندشان بر نمی داشتند . آیدن نفس عمیقی کشید . اشک در چشمانش حلقه بسته بود . علتش را نمی فهمید . انقدر هیجان زده از این پرواز بی همتا بود که فریاد کفایت نمی کرد . باد اشک هایش را به محض چکیدن می زدود و با خود می برد . موهای نیمه بلند آیدن بیشتر پیچ و تاب خورد . پایین پایشان دریاچه بزرگ و زلالی بود که رنگ آبی آسمان در آن چند برابر چشم نواز تر به چشم می خورد . عقاب فاصله اش را با دریاچه کم کرد . کم و کمتر . آیدن می توانست حالا عکس صورتش را که در اب می لرزید ببیند . برق چشمان سبز زمردی اش و صورتی که گرم بود و خون در زیر پوستش جریان داشت . بدون آرواره هایی که برجسته باشد . عقاب پنجه هایش را در آب فرو برد . تراوش آب به صورت آیدن خورد و خیسش کرد . بدنش سرد شد . آیدن سردش شده بود . تازه متوجه لباس تنش شد . یک سویشرت اخرایی و شلوار جین کلفت و نفتی و کفش های کتانی زرد . آیدن به دستهایش نگاه کرد . دستهای نوجوانانه عادی اش بدون ناخن های سنگی شگفت زده اش کرد . از شدت خوشحالی می خواست حنجره اش را پاره کند . اشک شوق بی امان از چشم هایش می چکید . همه خاطرات تلخش را به یاد می اورد ، فقط نمی دانست چطور همه آن اتفاق ها محو شده اند . نمی دانست چطور یک نوجوان هفده ساله است . پسری نوجوان بدون هیچ گذشته ای . تنها تصاویری مبهم که گویی متعلق به او نبود . تصاویر مبهمی از یک هیولای رنگ پریده . عقاب پنجه اش را از آب بیرون کشید . ماهی بزرگی درون پنجه اش تکان تکان می خورد . تعادل آیدن را به هم زد . آیدن به پر عقاب چسبید . عقاب آوایی سر داد و اوج گرفت . گویی می خواهد این آسمان بی انتها را تا بالاترین نقطه ممکن طی کند . آیدن به زمین نگریست . به دریاچه و کوه ها که هر لحظه کوچکتر می شدند . سایر عقاب ها که جایشان گذاشته و بالاتر از بقیه رفته بودند . ماهی بزرگ پنجه عقاب هنوز به شدت تکان می خورد . آیدن جایش را محکم کرد . ماهی از پنجه عقاب رها شد . عقاب به سرعت تغییر مسیر داد و به سمت ماهی یورش برد . آیدن خودش را به گردن عقاب چسباند . عقاب ماهی را در هوا با پنجه های محکمش گرفت . پنجه های عقاب در گوشت ماهی فرو رفت . ماهی در دم جان داد . عقاب آوایی سر داد دوباره اوج گرفت . حالا آواز دیگر عقاب از دور به گوش می رسید . عقاب عظیم الجثه از ابر ها هم فراتر رفت . دیگر دریاچه و تپه و کوه دیده نمی شد . تنها فرش سپید و پنبه شکل زیبایی در پایین پای آیدن دیده می شد که با اشعه طلایی و سرخ خورشید رنگ آمیزی شده بود . آیدن خندید . عمیق ترین و لذت بخش ترین خنده ممکن . دستانش را گشود . اندکی خم شد . دستش از میان توده مه آلودی رد شد . دست خیسش را به صورتش کشید . طراوت نمناک این هوا نشاط بی نظیری به او می داد . عقاب همچنان پیش می رفت . آیدن به ابرهای طلایی و سپید خیره شد و سپس سر بلند کرد . آسمان نیلگون بی انتها که رنگش آرامشی وصف نا پذیر به آیدن می داد . محو آبی آسمان بود که ناگهان لغزید . خواست بال عقاب را بگیرد اما دستش نمی رسید . در نهایت ناباوری اش آیدن سقوط کرده بود . در حالی که سرش به سمت آسمان بود و به ابرها و عقاب نگاه می کرد که دور و کوچک می شود . عقاب آوای بلندی سر داد و آیدن با سرعتی باور ناپذیر از او دور می شد . از او و عقاب های دیگری که آواز سر می دادند . آوازهای بی وقفه ای که هر لحظه از دور تر شنیده می شد . جریان شدید هوا که بر اثر سقوط گوشهایش را آزار می داد . صدای ممتد آوای یک عقاب در ذهنش پیچید و ...
وحشت زده از خواب برخاست . عرق سردی روی پیشانیش نقش بسته بود . نمی توانست مقابل تنفس نا منظمش بایستد . هنوز صدای عقاب ها در گوشش بود . روی تخت نیم خیز شد . جرعه از نوشیدنی کنار تختش را نوشید . صدای ناقوس نیمه شب صدای عقاب ها را از ذهنش بیرون انداخت . از جا برخاست و پنجره را گشود . برف دیگر با شدت چند وقت اخیر نمی بارید . دانه هایش دشت بود اما با ملایمت روی زمین می نشست . شهر در خاموشی عجیب فرو رفته بود . آیدن نیم نگاهی به کاغذ و قلم روی میز انداخت . ذهنش آشفته بود و می دانست آخر کار تسلیم این جوهردان سرخ و قلم و کاغذش می شود . خوابی که دیده بود ، آنقدر واقعی به نظرش می رسید که نمی توانست الان بیداریش را باور کند . ناخن های سنگی اش را روی میز کشید و به بازتاب تصویرش در شیشه پنجره نگریست . خودش بود . آیدن صد ساله ای که رنگ و بوی هیولایی اش پنهان نمی شد . آیدنی که بیش از یک قرن از عمرش می گذشت و به سختی می توانست روزهایی را به یاد بیاورد که می خندید . چهره اش به جوانی همان سالها و هیبتش اما هیاتی هیولایی بود . دوست داشت پیر باشد . دوست داشت چهره اش هم مانند روحش چروکیده و شکسته شود . کاش ظاهرش هم صد ساله می شد . رویای پروازش اما عجیب بود . رهایی بی قید و شرطی که بر بالهای آن پرنده بزرگ احساس می کرد ، تکرار نشدنی می نمود . بعد از مدتها در خوابهایش خودش را دیده بود . سالیان درازی می شد که خوابهایش یا بخشی از خاطرات بریان بود و یا بخشی از خوابهای او . آیدن حتی برای رویا دیدن هم آزاد نبود اما امشب رهایی بی مانندی را حس کرد . گرچه این رهایی به سقوط انجامیده بود اما هنوز مزه لبخندهایش را زیر زبانش احساس می کرد . اگرچه حقیقت نداشت . کاش راهی برای رهایی بود . راهی برای بازگشت . راهی برای تغییر .
تکه آینه شکسته ای را که کنار میزش گذاشته بود برداشت و به چشمانش در آن خیره شد . آنقدر مشوش بود و افکار مختلف از چند جهت به او هجوم آورده بود که نمی فهمید چه چیز دقیقا در ذهنش می گذرد اما محوریت همه آن افکار وحشت از حقیقتی بود که در زندگیش جریان داشت . ترس از زهر ابدیتی که در آن گرفتار بود . از احساس تسلیم محقرانه ای که در برابر لحظه ها داشت . هراس از رو به رو شدن با حقیقت زانو زدنش در برابر زندگی هیولایی اش . از این رنج تمام نشدنی ...
با نفرت به چهره اش در آن آینه شکسته نگریست و گفت :
- " رذالت انتهایی نداره آیدن ... اما شاید تو تونستی به تهش برسی ... "
و تسلیم شد . تسلیم قلم خونینی که روی میز برق می زد . آینه را کنار گذاشت . روی صندلی کنار میز نشست و قلمش را به دست گرفت و میان لخته های خون درون جوهر دان زد :
" ولارینال هیچ وقت زیباتر از این نبوده و من هیچ وقت به این ارامی نبوده ام . همه چیز انقدر کامل به نظر می رسد که باورش برای خودم هم دشوار است . طلایی ها به زودی بر می گردند و ما فرصت داریم ، برای هفت سال آینده قوت و سوخت جمع کنیم . من همه تلاشم را می کنم تا به خوبی از این فرصت استفاده شود .
روزهای زیبای برفی می گذرد . برفی با خود نشاط به همراه می آورد . نشاط صبحگاهی برف هر روز انگیزه ای مضاعف برای نفس کشیدن به من می دهد . من پادشاه ولارینال که به هیولای درونم غلبه کردم و دیو خشم را از خودم راندم . من برای مردمم از هیچ تلاشی دریغ نمی کنم ...
این روز ها بیش از پیش احساس سر زندگی و آزادی و رهایی می کنم . درست مثل یک پرواز بر بالای بلند ترین کوه ها ... بالاتر از آشیانه عقاب ها ... من از تک تک نفس هایم لذت می برم ... از هر لحظه ی که به عنوان پادشاه ولارینال می گذرانم . من آزادم ... رها و شاید بتوانم به جرات بگویم ... من یک هیولا نیستم .. من هیولا نیستم ... من هیولا نیستم ... من هیولا نیستم .. من هیولا نیستم ... من هیولا نیستم . "
دوباره قلم را به جوهر دان زد و تک جمله اخر را نوشت . نمی دانست چرا نمی تواند دست از نگارش جمله آخر دست بردارد . یک صفحه را پر کرد و صفحه بعدی و صفحه بعد و بعد ...
صدای کوبیده شدن انگشتی به در او را از ان حال خارج کرد . صدایی گفت :
- سرورم روهان هستم .
romangram.com | @romangram_com