#درنده_ولارینال_پارت_487
- کوری؟! چشمات رو باز کن ..ببین کجا ایستادی ..
آیدن چشم گشود و شال را از روی صورتش باز کرد . نگهبان بلافاصله سر فرود آورد :
- من رو ببخشین اعلی حضرت ... سرورم .. من رو ببخشین .
آیدن بی آنکه حرفی بزند وارد قصر شد . روهان که کنار حوض یخ زده محوطه نشسته بود ، از جا برخاست :
- سرورم ... بدون من از قصر خارج شدین ...
آیدن گفت :
- نمی دونستم توی قصر زندانی ام ...
- آخه به مارث هم چیزی نگفتین ... منظورم اینه که بدون من .. معمولا قصر رو ترک نمی کردین .
- باید به یه نگهبان ساده اتاق خبر می دادم ؟ ! بعد از این همه سال روهان .. .فکر کنم بتونم از پس خودم بر بیام .
روهان با تردید پرسید :
- رفته بودین ... برای .. برای ... تغ ...
آیدن با لحن سردی پاسخ داد :
- تغذیه ؟ نه ... کار دیگه ای داشتم .
سپس با همان حال آشفته وارد قصر شد و راه اتاقش را در پیش گرفت . سرش گیج می رفت . چه بلایی بر ولارینال حاکم شده بود ؟ حرف های آن دو مرد ساده چنان بر آیدن اثر گذاشته بود که به سختی می توانست آرام باشد . آشفته و درهم وارد اتاقش شد . در را پشت سرش بست . به سمت آینه رفت . کف دستانش را روی لبه میز قرار داد و به آن تکیه کرد . سرش را پایین گرفت . نیم نگاهی به آینه انداخت . بغضش شکست . اشک هایش بی وقفه می بارید . آنقدر افکارش در هم ریخته بود که نمی دانست چطور با خودش مبارزه کند . میز خیس از اشک شده بود . گلدان سرد میز را برداشت و به آینه کوبید . تکه های آینه روی زمین ریخت . گلدان طلا با صدای بلندی روی زمین سنگی افتاد . آیدن صدای گریه هایش را بالاتر برد . نمی توانست خودش را کنترل کند . با تکه ای از آینه به بازوهایش ضربه زد . خون روی زمین چکید . نگاهی به سرخی تیره خون انداخت . در اعماق ذهنش می دانست چه چیز اینطور آشفته اش می کرد . باور مردم بر زنده ماندن آدریان . باور اینکه آیدن روزی پادشاه از دست رفته آنها را به ولارینال باز می گرداند .امید احمقانه ای که آیدن سالهای سال پیش در گیر آن بود . سرش را به گوشه پنجره تکیه داد. هیچ راهی برای رهایی از این پریشانی به ذهنش نمی رسید . هیچ راهی جز فکری که به محض دیدن خون در ذهنش پیچید . روی میز نشست . کاغذهای به هم چسبیده نامه نگاری را از کمدش بیرون کشید . قلم تازه ای برداشت و جوهردانی تمیز . تکه اینه درشتی را برداشت و کف دستش جراحتی عمیق کاشت . خون غلیظی جاری شد . خون را درون جوهر دان ریخت و به کاغذ خیره شد . حرف های آدریان درباره نوشتن با جوهر خون در ذهنش می پیچید .
قلمش را درون جوهردان خون زد و روی کاغذ لغزاند :
romangram.com | @romangram_com