#درنده_ولارینال_پارت_484
- هفت تا ؟! شوخیت گرفته ... تو داری از اون استورن بی شرف بدتر معامله می کنی ..
- خیله خب ... یه هیزم .. شیش تا ریشه .
سپس همگام با هم را هی را در پیش گرفتند . آیدن به سمت انها دوید و رو به مایک گفت :
- حالا که تنها نیستی .. بذار کمکت کنم ... عوضش فقط یه مقدار آب گرم می خوام . یه لیوان ...
مایک نیم نگاهی به ویر انداخت و گفت :
- باشه اگه می تونی گاری رو هل بده .
آیدن دسته گاری را گرفت و با آنها همراه شد . ویر از مایک پرسید :
- پسرت چطوره ؟
- بهتره ... دارم سعی می کنم بهش خوندن و نوشتن یاد بدم .. حالا نزدیک سیزده سالشه ...
- پسر زمستونی بیچاره .
مایک گفت :
- کاش پسرای اون زمستونی نباشن .
ویر پوزخندی زد :
- خیلی احمقی اگه فکر کنی این زمستون تموم شدنیه . باورم نمیشه هنوز هم هستن کسایی که فکر می کنن اون زنده اس . جلوی چشمای هممون کشتنش . با چشمای خودت دیدیش .
- من اون موقع نو جوون بودم .
- من اما یه جوون بودم مایک . دو تا از پسرام رو توی جنگ از دست دادم و دیدم که کشته شد .. همه دیدن ...
romangram.com | @romangram_com