#درنده_ولارینال_پارت_469


- میشه دیگه اشک نریزی ؟... می تونم حست رو درک کنم .

شیلا پاسخ داد :

- من دارم بر می گردم خونه سرورم ... اشک شوقه .

بریان پوزخندی زد و گفت :

- بریان شیلا .... بریان صدام کن .

- بله . بریان .

بریان از او چشم برداشت و گفت :

- زندگی تو قرار نیست تماما در اشک و ماتم بگذره شیلا ... قول می دم یه روز بخندی .

شیلا نگاه معناداری به بریان انداخت و سکوت کرد . آیسار با چهره ای در هم رفته به سمت بریان امد و گفت :

- همه چیز برای رفتن آماده اس .

بریان سر تا پای آیسار را بر انداز کرد و گفت :

- به نظر میاد تو هم آماده رفتنی .

آیسار گفت :

- بله جناب وزیر اعظم ... با پادشاه هم دربارش حرف زدم . و البته با شما ...

- و من نظرم رو اعلام کردم .


romangram.com | @romangram_com