#درنده_ولارینال_پارت_468

بالاپوشش تا زانوانش می رسید و اغوانی تیره بود با جواهرات سنگی درخشانی که روی شانه هایش برق می زد . موهای نیمه بلندش کنار گوشش تاب می خورد و با شکوه و اندکی اضطراب در انتهای فرش قرمز و بالای سکویی کوتاه ایستاده بود . آیدن همراه با شیلا به سمت او رفت . آیدن سرش را بالا گرفت و به یکی از خدمه اشاره کرد . ملازم با سینی کوچک و پوشیده ای کنار بریان ایستاد . قطرات اشک بی اختیار از چشمان شیلا می چکید . آیدن گفت :

- خوشحال نیستی به سالاریال بر می گردی ؟ داری بر می گردی خونه شیلا ...

شیلا با صدایی که بغض به شدت آن را می لرزاند گفت :

- به خونه ای که هیچی ازش باقی نمونده ... خونه ای که هیچ کدوم از اعضای خانوادم اونجا نیستم .

- گمون کنم بریان از چند لحظه اینده خانواده تو باشه .

شیلا به بریان نگریست و پاسخ داد :

- آره ... مردی که خونه من رو خراب کرده .. شهری که همه کودکیم رو روی سنگفرش هاش دویدم و خندیدم ... مردی که خانوادم رو سلاخی کرد .

- شیلا ... تو داری میری تا سالاریال رو از مرگ نجات بدی ... اینجوری بهش نگاه کن ... هم سفر شدن و همسری اون اجتناب ناپذیره ... کاریه که داری برای سالاریال انجام می دی . تو مادر شاهزاده های سالاریال میشی . _ سپس به چهره بی روح بریان اشاره کرد و ادامه داد _ صرف نظر از کارایی که کرده .. بریان مرد بی نظیریه .

- اعلی حضرت ... شاید بشه از خیلی کارهاش صرف نظر کرد اما ... من هر بار که این مرد بی نظیر ! رو می بینم ... تنها چیزی که می بینم ... قاتل آدریانه ... اونقدر برام پر رنگه که گاهی فراموش می کنم اون چه بلایی سر سالاریال و خانوادم آورده ... اون .. قاتل آدریانه .

آیدن به شیلا نگریست ، درنگی کرد و چشم برداشت . سکوت کرد . چند گام آخر را تا بریان در سکوت گذراندند . بریان به انها تعظیم کرد . آیدن دست شیلا را به سمت بریان برد و با صدای رسایی گفت :

- به عنوان ولی ولارینال من شیلا وارث سالاریال به همسری بریاناس ، دست راست پادشاهی، در می آورم . به امید خوشبختی آنها . بریان آیا می پذیری ؟

بریان با دندان قروچه پاسخ داد :

- قبول می کنم سرورم .

سپس دست شیلا را گرفت و شال سپیدی دور شانه اش گذاشت . جمعیت دست زدند . آیدن با صدای بلندی دوباره اعلام کرد :

- من آیدن پسر آلن ، پادشاه ولارینال و سالاریال ، بریان را سرپرست و حاکم سالاریال اعلام می کنم و این نصب را آغاز دوباره اتحاد دو خواهر می نامم .

گروه نوازنده شروع به نواختن کردند . آیدن پارچه سپید را از روی سینی دست ملازمش برداشت و نیم تاج نقره ای و جواهر نشانی را روی سر بریان گذاشت . بریان تعظیم مختصری کرد. آیدن از آنها فاصله گرفت . بریان به شیلا نگریست و گفت :

romangram.com | @romangram_com