#درنده_ولارینال_پارت_463


- دنیایی که ادمها خیلی تند تر از من پیر میشن ... دنیایی که عمر آدم ها خیلی خیلی کوتاهتر از منه ... دنیایی که مجبورم ... تظاهر کنم .. من هم مثل اونام .. در حالی که شاید چند برابرشون زندگی کنم ...

- مطمئنم از پسشون بر میای ... این کاغذ رو بگیر ... خیلی چیزا توش نوشتم .... وقتی اونجا رو بشناسی ... می فهمی این کاغذ به چه کارت میاد ... برو ملیساندرا ...

ملیساندرا سر گرداند . نگاهی به سرزمین سرمازده و منجمد پشت سر و دشت آفتابی دنیای پیش رو انداخت . آیدن گفت :

- لباست برای اون طرف مرز چندان مناسب نیست ...

ملیساندرا لبخند تلخی زد و برای روهان دست تکان داد . آیدن بازوی ملیساندرا را فشرد . ملیساندرا چشمان اشکبارش را بست . کوله اش را روی دوشش انداخت و پایین صخره پرید . آیدن بلافاصله دور شد و فریاد زد :

- بیاین اینجا ... مرز رو ببندین .

و خودش از صخره پایین رفت . روهان هنوز به رد پاهای عمیق ملیساندرا زل زده بود . اشک های داغش روی زمین می چکید . آیدن سر گرداند و سوار بر اسبش شد و گفت :

- عجله کنین .

* * *

" نور آفتاب داغی از پنجره های و طاق های سرسرا به داخل می تابید . زن موطلایی ای دست در دست چهره آشنایی قدم برمی داشت . چهره ای که آیدن می شناخت . موهای کوتاه و خاکستری تیره و چشمان آبی و درخشنده . کریشنا لبخند زد و به ژولیت گفت :

- بریان داره میاد ... چهرش نشون نمی ده خیلی سر حال باشه .

ژولیت سر گرداند . بریان به کریشنا تعظیم کرد و دست ژولیت را بوسید و گفت :

- کار مهمیه .... وگرنه مزاحم نمی شدم ، سرورم ؟

- چرا اینقدر رسمی بریان ؟

بریان لبخند معوجی زد :


romangram.com | @romangram_com