#درنده_ولارینال_پارت_462
- راهی برای برگشت هست ؟
- نمی دونم .. شاید ... من هنوز پروسه رو تکمیل نکردم ... من یه مالتس کامل نیستم .. یه تکشاخ .. فقط یک تکشاخ فاصله دارم تا مرگ ابدی روح و انسانیتم ...
- و بعد از تکمیل راهی برای برگشت نیست ؟
آدریان گفته بود :
- نه .. فکر نمی کنم .. چی می تونه یه هیولا رو تغییر بده ؟ ! هیچی ...
- نمی دونم ... شاید عشق ..
آدریان به ایدن نگریسته بود . چشمانش برق می زد . لبخند بی حسی روی لبهایش نقش بسته بود . آیدن امیدوارانه به آدریان نگاه کرد . آدریان ابروهایش را تاب داده بود و گفته بود :
- هیچ عشقی اونقدر قدرتمند نیست ... "
آیدن به چشمان ملیساندرا زل زد . قطره ای اشک از چشمانش چکید و گفت :
- هیچ عشقی اونقدر قدرتمند نیست ملیساندرا ...
اشک از چشمان ملیساندرا جاری شد و گفت :
- آیدن ... فقط ... یه بار .. یه بار دیگه با من برقص ... نذار بقیه عمرم رو فقط با خاطره ده سالگیم زندگی کنم ...
آیدن لحظه ای درنگ کرد و سپس دستان ملیساندرا را میان دستش گرفت و به آرامی چرخاند . پاهایشان روی سطح لغزان و یخ زده سنگ ها سر می خورد . آرام ترین حرکاتی که می شد انجام داد . چرخ هایی ملایم و انعطافی آرام تر . آیدن ملیساندرا را روی پاهایش گرفت و روی یخ لغزید . سپس میان زمین و هوا رها کرد . باران اشک ملیساندرا بازوان و شانه اش را خیس کرده بود . گریه هایش گویی تمامی نداشت . آیدن ایستاد . ملیساندرا او را در آغوش گرفت و گفت :
- کاش هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد ... کاش هیچ وقت نمی دیدمت ...
آیدن شانه های او را گرفت و از خود جدایش کرد . کاغذی که صبح نوشته بود را از جیب بالاپوشش در آورد و به دست ملیسا داد و گفت :
- تو با دنیای جدیدی رو به رو هستی ... امیدوارم از پسش بر بیای ...
romangram.com | @romangram_com