#درنده_ولارینال_پارت_450
- چرا بهم زل زدی ؟ ... دستور بده ملیساندرا رو به سرسرا بیارن .
بریان به یکی از همراهانش فرمان داد و رو به آیدن گفت :
- بهتره عجله نکنین قربان .
آیدن به زن سرخ پوشی چشم دوخت که درست روبه روی تختش ایستاده بودو پاسخ داد :
- نمی خوام در اینباره بحث کنم .
زن لبخند زد و درست کنار آیدن روی تخت نشست . تازیانه آتشینش را روی زانوی آیدن گذاشت و منتظر ماند . آیدن اما محو و مسحور کشش چشمان آتشین زن بود . در آن شعله ای سرکش بارتاب تصویر خودش را می دید و تاجش را . گویی در میان اتش نشسته است بی آنکه بسوزد . چند دقیقه بعد دختری با موهای آشفته و اندامی تکیده و چهره ای آشفته که دستهایش با زنجیر بسته شده بود را به سرسرا آوردند . آیدن در نگاه اول ملیساندرا را نشناخت . آنقدر استخوانی و پریشان و نامرتب بود که شاید اگر در آینه نگاه می کرد ، خودش را نمی شناخت . ملیساندرا با گامهایی سست و بی حال چند قدم به جلو برداشت و سر بلند کرد . نگاهش که به آیدن گره خورد ، روی زمین زانو زد و گریست . چشم های پف کرده و متورمش خیس شد . روهان خواست به سمت او برود اما ایدن گفت :
- نه ... همونجا وایستا .
روهان با تردید ایستاد . آیدن ادامه داد :
- بلند شو بایست ملیسا .
ملیساندرا به زحمت ایستاد و گفت :
- بله اعلی حضرت .
آیدن گفت :
- نمی خوام ازت بپرسم چرا ملیسا ... نمی خوام بپرسم چجوری ... هیچ کدوم از حرفایی که فکر می کنی ممکنه موثر باشه .. نظر من رو بر نمی گردونه .
ملیساندرا به صورت رنگ پریده آیدن زل زد و گفت :
- من برای مردن حاضرم ... تمام مدتی که محبوس بودم ... هزار بار به لحظه مرگ فکر کردم اما بی انصافیه که حرفام رو نشنوی .
آیدن جرعه ای از جام نقره فامش نوشید و گفت :
romangram.com | @romangram_com