#درنده_ولارینال_پارت_438
- چی ؟ این چیزیه که بهش باور دارید ؟
- بله .. مرگ آدریان و تخت نشینی شما ... زمستون اینجوری تموم میشد ... همه به این باور دارن .
آیدن لحظه ای درنگ کرد و گفت :
- پس براشون سخت میشه اگه ببینن که این اتفاق نیفتاده .
- نمی فهمم .
- خیلی زود می فهمی ... زمستون با چسبیدن باسن من به اون تخت لعنتی تموم نمیشه ! هر کسی این فکر رو می کنه یه احمقه روهان !
روهان که اندکی از صراحت خشمگنانه لحن آیدن متعجب شده بود ، گفت :
- در هر حال قربان ... به زودی می فهمیم ... من رو فرستادن که بگم ... سفارشتون به استاد تئون آماده است .. و اینکه مراسم تاجگذاری هم در شرف آغازه ... من اومدم که همراهیتون کنم .
آیدن با روهان همگام شد . تلاشی که برای مهار خشمش می کرد آنقدر زیاد بود که صدای دندان قروچه تمام سرش را در بر گرفته بود . به سمت محوطه قصر رفت . مردم زیادی جمع شده بودند . اما تنها استورن ها شادی می کردند . پایتخت نشین ها و اندک غربی هایی که مانده بودند ، تنها با چهره ای نگران منتظر آسمان گرفته و برفی را تماشا می کردند . آیدن پوزخندی زد . چه امید احمقانه ای .
البته نمی توانست انها را سرزنش کند . او کسی بود که محال ترین امید ممکن را داشت که حتی خودش نیز می دانست حتی یک درصد هم احتمال وقوع آن نمی رود . نیم نگاهی به دروازه شهر که از بلندی سکوی قصر پیدا بود انداخت . تکه های بدن الویس ، رز و راجر را از سر در ان برداشته بودند . تئون به او اطمینان داده بود که انها را در جایگاه مناسبی نگهداری می کند ، البته اگر ایدن به انها هم امید نبسته است . این کنایه به شدت بر ایدن سنگین آمده بود اما باعث نشد از تحویل گرفتنشان صرف نظر کند . بنابراین تکه ها را در صندوقچه ای برنزی از تئون گرفت . این کنایه ها اثری بر آیدن نمی گذاشت . دستور حفر قبر پرنس ایدن را که داد منتظر شنیدن همین آیرونی از تئون بود اما ان را از کارگر نبش شنید . " نکنه شاه منتظره این اسکلت هم از جاش بلندشه !! "
حقیقت تلخ زندگی حالای ایدن همین آیرونی تلخ بود . او بیش از اینکه زندگی کند ، کلکسیونی از مرده ها را داشت . خاکستر کریشنا ، جسد آدریان ، تکه های بدنی که ایدن نمی دانست کدام یک متعلق به الویس است ، کدام متعلق به رز و کدام یک از بدن راجر . حتی راجر که آیدن هنوز بابت مرگ پردیس مقصرش می دانست نیز در این کلکسیون حضور داشت .
راهش را به سمت فرش قرمزی کج کرد به تخت ختم می شد . قلبش فرو ریخت . تمام تصاویر خوابهای اخیرش به ذهنش سرازیر شد . گویی حالا هم قرار بود نرسیده به تخت کسی سرش را جدا کند . بریان کنار تخت ایستاده بود و تقریبا تمام سربازان با لباس هایی طلایی . دیواره ای برای راه سرخ رنگ شده بودند . روی دستان تئون سینی از قبل تزیین شده قرار داشت که جسم دورن آن با پارچه ای سپید پوشیده شده بود . روهان روی فرش قرمز پا نگذاشت . آیدن نفس عمیقی گذاشت و نخستین گام را برداشت . درست کنار بریان می توانست شیلا را ببیند که غمزده و بی روح با لباسی آبی رنگ ایستاده است . آیدن سر گرداند . فلورا نیز در لباسی سپید با برقی نقره فام کمی پایین تر از همه روی یکی از پله های ورودی ایستاده بود . آیدن به تخت پادشاهی ای خیره شد و چشمانش را گیج می کرد . نوعی فریبندگی که به عشوه های زنانه شبیه بود . تخت آیدن را ترغیب می کرد تا به آن تکیه کند . گویی به او دستور می داد تا روی ان بنشیند . مردم هنوز امیدوارانه به آسمان می نگریستند . آیدن چند قدم دیگر برداشت . گروه موسیقی شرقی ای که احتمالا بریان دعوت کرده بودند ، شروع به نواختن سازهایشان کردند . سازهایی که ته دل آیدن را خالی می کرد .
گامهای آیدن سست شد . قرار بود روی تختی تکیه بزند که روزی کریشنا می نشست و پس از او آدریان تکیه می زد . اضطراب داشت . می توانست آدریان را روی تخت تصور کند که چقدر به هارمونی تخت می آمد . می توانست کریشنا را ببیند که شکل پارادوکسیکالی از پادشاهی را روی آن تخت عرضه می کند . اما خودش ...
بی شک ناجور ترین وصله ای بود که تخت در طول همه دورانها به خود می دید . نمی فهمید چطور این تاریخی ترین و اساطیری نیروی حاکم بر طبیعت که به عطش تخت معروف بود ، آیدن را که بی تناسب ترین شاه عالم بود را برگزیده است . عطشی که ایدن از همین چند قدمی احساسش می کرد . اضطراب به جانش افتاده بود . این صحنه را بارها و بارها در خواب دیده بود و تصور می کرد همانطور هم پایان می یابد . او از مرگ نمی ترسید . خودش هم می شد جزو کلکسیونی که جمع کرده بود . پوزخند احمقانه ای زد اما هنوز از نزدیک شدن به تخت وحشت داشت . دیدن چهره مردمی که امید مضحکشان به فنا می رفت وحشتناک بود . چهره بریان هم پر از تردید بود . امید پایان یافتن زمستان با تخت نشینی و تاجگذاری آیدن همانقدر غیرممکن می نمود که زنده شدن آدریان . از خودش پرسید :" پس چرا داری می ری روی اون تخت لعنتی ؟ " و ذهنش پاسخ داد : " نمی دونم "
نمی خواست روی آن تخت بنشیند . می توانست از همینجا را ه فرار را در پیش گیرد و ولارینال و هر چیزی که در آن بود را به بریان و همدستانش بسپارد . اما هنوز نیرویی او را به جلو می راند . نمی خواست مثل یک ترسو عمل کند . تخت ترسناک نبود . فقط باید یاد می گرفت چطور از آن سواری بگیرد . جایی در اعماق ذهنش می دانست که این حرف ها احمقانه است .. می دانست دارد مثل همیشه تسلیم می شود . تسلیم سرنوشتی که برایش رقم خورده است . گیج شده بود . چیزی به پایان کار نمانده بود . تمام این مدت جنگیده بود تا به این لحظه برسد . همه کسانی که دوست می داشت ، فدا شده بودند تا آیدن بالای این صندلی مزین و اغواکننده بنشیند . این عطش لعنتی . آیدن کم کم داشت ایمان می اورد که هیچ کس نمی تواند مقابل این عطش بایستد . مقابل جبر و انتخاب کائنات .
با گامهایی ارام از پله ها بالا رفت . حتی نوازندگان هم سکوت کرده بودند . آیدن پله بعدی را بالا رفت . فلورا تعظیم کوتاهی کرد . آیدن اما بی اهمیت از او رد شد . شیلا انگشتری ایدن را بوسید . آیدن اما یک قدم به بالا رفت . نگاه بریان روی انگشتری ثابت ماند . آیدن تردید نداشت که انگشتر را شناخته است اما بریان چیزی نگفت و واکنشی انجام نداد . تنها تعظیم کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com