#درنده_ولارینال_پارت_436
- من همین الانش یه همسر دارم .
- نگفتم همسر تو ... گفتم ملکه ولارینال .
آیدن فریاد زد :
- تو نمی تونی بفهمی بریان .. نه ؟ ... می دونی دارم چقدر تلاش می کنم خشمم رو بخورم ... اونوقت تو توی این شرایط داری میگی که قراره پادشاهیم رو با یکی تقسیم کنم .. اونم با اون دختره لعنتی ... جرم اون توی قتل آدریان کمتر از تو نیست . اگه فقط می تونستم ... اگه اونقدر وحشی نبودن که هر بلایی سر این مردم بیارن ... اگه می تونستم یه جوری مطمئن بشم که بلایی سر ولارینال و مردمش نمی آد ... به هیچی .. حتی مرگ خودم وجسد آدریان اهمیت نمی دادم ... هر دوی شما رو به بدترین مرگی که می تونین تصورش رو کنین دچار می کردم ...
بریان چند لحظه با نگاهش روی چشمان خشمگین آیدن درنگ کرد و گفت :
- نمی تونم قرار رو عوض کنم .
- من با اون هرزه قاتل روی یه تخت نمیشینم .
- اون قرار نیست هم طراز با تو باشه .
- بریان .. تو واقعا تصور می کنی من احمقم .. اون ملکه میشه و همه سربازا از افراد اون هستن ... همه از نژاد اون هستن ...
- اونا استورنن ... متعهد به ما ...
- متعهد به تو .. بریان نه من ... کاش بهانه ای برای زندگی نداشتم .
بریان گفت :
- تو اینجایی تا زمستون رو تموم کنی .
آیدن به سمت بریان رفت . به چشمانش خیره شد و با نهایت قدرت کشیده ای به صورتش نواخت . بریان به گوشه اتاق پرت شد . آیدن سر گرداند تا برود . بریان در حالی صورت سرخ و متورم اش را با دست گرفته بود با صدای بلندی گفت :
- می دونی مرده ها زنده نمی شن دیگه ...
آیدن ایستاد و پس از لختی گفت :
romangram.com | @romangram_com