#درنده_ولارینال_پارت_435
بریان ابرویی بالا انداخت و گفت :
- دیر شده آیدن ... استورن ها به من متعهدن .
- فکر می کنی مرگ برام مهمه ؟
- آره ولی کی میدونه می تونن سر اون تابوت شیشه ای چه بلایی بیارن ؟
آیدن بریان را رها کرد . نگاهش به انعکاس تصویرش در آن تکه آینه شکسته گره خورد . انزجار و تنفرش از ان تصویر به حدی بود که حتی تحمل یک لحظه آن را نداشت می خواست وجودش را ندید بگیرد . نمی خواست هرگز به چشم ببیند که موجودی مانند او راه می رود و نفس می کشد و زنده است . بیش از همه افراد اطرافش از خود منزجر می شد . آینه را به دیوار کوفت . پودر شیشه ای آن روی زمین ریخت . بریان گلویش را مالش داد و صدایش را صاف کرد و گفت :
- یه چیز دیگه آیدن ...
آیدن با نفرت پرسید :
- دیگه چیه ؟
- من یه قراری با فلورا گذاشتم .
- همون دختره ... خواهر هاران ... یه قاتل دیگه .
بریان گفت :
- فقط در حد اطلاع رسانیه ... چون نمی تونم زیر قولم بزنم .
- چی می خوای بگی ؟
- من به فلورا گفتم ملکه ولارینال میشه .
آیدن اخم کرد و با لحن سردی گفت :
romangram.com | @romangram_com