#درنده_ولارینال_پارت_393


- آیسار قرار نیست برگرده ؟

- آیسار حتما تا به حال برگشته .... اون یه ماموریت دیگه داشت که احتمالا انجام داده ... دیدین که راهی که اومدیم دست خورده بود .

آیدن با زانوانی سست و انگشتانی یخ زده به چادر ها نزدیک شد که نور آتش بزرگی از پشت انها هم مشخص بود . صدای موسیقی به گوش می رسید و صدای هلهله شادی . فلورا آیدن را به سمت یکی از چادر ها هدایت کرد و گفت :

- اینجا می تونین حمام کنین و لباس عوض کنین ... توی جشن منتظرتونیم .

آیدن پرده چادر را کنار زد و با صحنه ای رو به رو شد که انتظارش را نداشت :

- سلام آیدن .

بریان از روی صندلی برخاست و به سمت او آمد . آیدن را در آغوش گرفت و گفت :

- توی جشن می بینمت .

آیدن حرفی نزد . گویی همه اعتراض هایش ناگهان خاموش شده بود . در واقع این دیدار آنقدر ناگهانی بود که آیدن فریاد هایش را فراموش کرد . بریان از چادر خارج شد . زانوان آیدن هنوز سست بود . دو نفر از خدمه وارد شدند و بند لباس های کهنه و خون آلود ایدن را گشودند . آیدن قدم به وان سیار و داغ آب گذاشت و در آن دراز کشید . افکارش در هم بود . در ذهنش هزار بار داد و فریاد هایش را بر سر بریان خالی می کرد اما زبانش گویی بند آمده بود . این اولین برخورد ایدن با دنیای بیرون پس از مرگ الویس بود و بریان حتی برای این واقعه ابراز تاسف نکرده بود . تنها با همان لبخند های مرموز همیشگی اش با استقبال جسم رنجور و روح از هم دریده آیدن آمده بود .

نفهمید خدمه کارشان را کی تمام کردند . تا به خود امد خودش را دید که تمیز و مرتب رو به روی یک آینه نقره اندود ایستاده است . نیم تاجی یخی روی سرش گذاشتند و با تعظیم بلند بالایی از چادر خارج شدند . آیدن اندکی به خود خیره شد و سپس دلش را به دریا زد و از پرده دیگر چادر قدم به میان جمعیت گذاشت . با دیدن او همه لشگر یک صدا فریاد پیروز و شادی سر دادند . صدای طبل شادی و کرنا همه تپه را فرا گرفته بود و به گمان آیدن تا شهر هم می رسید . اما حتی لبخندی مختصر هم به لب آیدن ننشست . اسبی برایش آوردند . آیدن روی اسب پرید . زنجیر های طلای روی بالاپوشش صدا داد . آیدن از هر صدایی که او را به خودش بیاورد و از منگی و گیجی خارج کند بیزار بود . چند جام نوشیدنی را یک جا سر کشید و به راه افتاد . جمعیت یک صدا نام او را صدا می زد . طبال ها با شور و حرارت می کوبیدند و شیپور زن ها نوای شادی می نواختند . آیدن دست بلند کرد و جمعیت ارام شد . بریان به انها نزدیک شد و فریاد زد :

- راحت باشین ... اعلی حضرت هم می خوان به جشن بپیوندن ...

جمعیت جامی به سلامتی آیدن نوشید و آیدن از اسب پایین پرید . بریان گفت :

- خیلی دلم برات تنگ شده بود .

آیدن با لحن سردی گفت :

- واسه همین گذاشتی و رفتی ؟


romangram.com | @romangram_com