#درنده_ولارینال_پارت_389


- سرورم ... آدریان از شروع رسمی جنگ تا به حال خودش رو نشون نداده ... ما هم در حال جنگ پشت دروازه ها هستیم ... من و شمشیر سرخ هم از راه کانال آب به قصر اومدیم تا شما رو با خودمون ببریم .

آیدن به آیسار و فلورا خیره شد . در ذهنش اما دیدار دوباره اش با بریان می چرخید . چقدر فریاد داشت تا بر سر او خالی کند . فلورا به آیدن نگریست و گفت :

- چرا معطلین ؟ باید هر چه سریعتر به اردوگاه بریم ... بریان تمهیدات یه جشن به مناسبت آزادی شما رو در نظر گرفته .

آیدن مردد و دلگیر با آنها همراه شد اما در ذهنش به این می اندیشید که جشن احمقانه ترین چیزیست که با آن رو به رو خواهد شد .

قصر تاریک و سوت و کور بود . آیدن همگام با فلورا و پشت سر او قدم بر می داشت . همه وجودش مملو از فریاد بود اما ترجیح می داد سکوت اختیار کند . تنها چیزی که حالا اولویت داشت نجات از حبس و رهایی از این قصر نفرین شده بود . آیدن همه قوایش رابه کار گرفت تا افکار مزاحم به سراغش نیاید . افکاری که مدام درباره آدریان پرسش طرح و بریان را به خاطر اقدام احمقانه اش سرزنش می کرد . به قدری مستاصل و حیران بود که حتی آشفتگی افکارش را هم نمی توانست کنترل کند . به زحمت قدم بر می داشت و بی انکه چیزی را بررسی کند کور کورانه پشت سر این زن غریبه راه می رفت . گیج تر از آن بود که عاقلانه واکنش نشان دهد . شاید هنوز باور نمی کرد که آزاد شده است .

آیسار در میانه راه مسیرش را تغییر داد و از آنها جدا شد . آیدن حتی نپرسید که آیسار کجا می رود . فلورا ناگهان دستش را به سینه آیدن زد و اورا به دیوار چسباند و با اضطراب به سه سرباز که از کنار ستون می گذشتند نگاه کرد . یکی از سربازان گفت :

- من سه روزه الان نگهبان قصرم .. هنوز ندیدمش .

یکی دیگر از سربازان گفت :

- خیلی ها می گن رفته .

سرباز سوم توپید :

- خفه شین ... اون هیچ جا نمی ره . هیچ وقت .

سه سرباز دور شدند . فلورا با گامهای بلند و آرام به سمت یک راه روی نمور رفت و دریچه کوچکی را گشود و از آن داخل شد . آیدن به حرف آمد :

- اینجا کجاست ؟

- یه راه مخفی .. بریان سالها قبل درستش کرده . وقتی هنوز قصرش رو غصب نکرده بودن .

آیدن پرسید :


romangram.com | @romangram_com