#درنده_ولارینال_پارت_388

آیدن اخم کرد :

- فکر می کردم هاران در نگاه شما یه خیانتکاره ...

- اون مال وقتی بود که من فرمانده شورای راهبری مردمم نبودم ... هاران یه استثنای دوست داشتنی بود ... سرورم .. من به اون و آرمانش احترام میذارم ... آرمانی که اونقدر قوی بود که اونو از سرنوشت محتومش یعنی مرگ در ازای پشت کردنش به ما رهایی داد ... من آرمانش رو قبول ندارم اما به قوتش احترام می ذارم .

فلورا شمشیرش را بالا برد و با همه قوت به قفل زنجیر ها کوبید و در عرض چند ثانیه آیدن را از اسارتی که گویی چند قرن طول کشیده بود ، نجات داد . آیدن مچش را مالش داد و گفت :

- متشکرم . دیگه داشتم دیوونه می شدم .

فلورا لبخند زد و گفت :

- در خدمتم سرورم .

- چجوری قفل رو شکستی ؟ به نظر میومد که هیچ راهی برای شکستنش نیست .

فلورا لبه شمشیرش را بوسید و گفت :

- من یه شمشیر یخ ساز با قلب خون دارم ... اگه از پس این زنجیرها بر نمی اومد ... همینجا رهاش می کردم و یه شمشیر چوبی بر می داشتم .

آیدن ناگهان سرد شد . گویی تازه ابعاد چیزی که می دید در ذهنش تجزیه و تحلیل می شد . با لحن نا امیدی پرسید :

- اگه شما اینجایین ؟ اگه دارین به همین راحتی من رو از اینجا می برین ... یعنی .. یعنی .. ولارینال سقوط کرد ؟ آدریان شکست خورد ؟

فلورا گفت :

- انتظار داشتی ما شکست بخوریم ؟!

- آره .. یعنی .. نه .. یعنی آدریان ...

آیسار اینبار پاسخ داد :

romangram.com | @romangram_com