#درنده_ولارینال_پارت_376
آدریان به آلنا نگاه کرد که ملتمسانه و مشتاقانه به او می نگریست . ذهنش اما در تردید بود . تردید اعتماد به تارا . هیچ چیزی از موجود کریه و منزوی ای چون او بعید نبود . احساسی اما در درونش نهیب می زد که اگر حق با تارا باشد ، چطور آدریان خود را می بخشید ؟ با خود اندیشید که نهایتش مرگ بود . مرگی که آدریان نه تنها از آن نمی ترسید بلکه به استقبالش می رفت . نتیجه اینکار شاید به نجات یک شهر .. و نجات آیدن می انجامید . همین انگیزه کافی بود تا آدریان هر ریسکی را بپذیرد . به تارا نگاه کرد و گفت :
- قبول می کنم .
آلنا از سر شوق فریادی کشید . تارا گفت :
- فقط می مونه یه نکته .
آدریان با تردید گفت :
- چی ؟
- برای اینکه همه اینا جواب بده ... تو .. یعنی ... تو ناقصی آدریان ... لازمه که پروسه رو کامل کنی .
آدریان یک قدم به عقب برداشت :
- نه !
اگر با خودش صادقانه فکر می کرد می دید که از لحظه ای که عقاید تارا را درباره مالتس ها شنید ، به این فکر افتاده بود اما حالا همه وجودش این حس را انکار می کرد . این ناخودآگاه سرکش که مدام آدریان برای تکامل سیر ترغیب می کرد ، حالا از این افکار می ترسید . آدریان ادامه داد :
- من از پسش بر نمیام .
تارا گفت :
- حرفام رو فراموش کردی ؟
- من بر اساس یه نظریه تق و لق ریسک نمی کنم ... تازه حتی اگه حرفات درست باشه از کجا معلوم که من مغلوب جسم زنجیر شکنم نشم ؟
- آدریان .. تو تا به حال مغلوب نشدی .. توی پله آخر هم نمی شی ... تو از پسش برمی آی آدریان ... انگیزش رو هم داری .
آدریان اندیشید . حرف های تارا کم و بیش درست بود . آدریان برای کنترل عطشش عملا هیچ تلاشی نکرده بود . رنج روحی و عذاب وجدانش کافی بود تا عطشش را کنترل کند . آدریان در کنترل انگیزش ناشی از هویتش عالی عمل کرده بود . به استثنای غرورش .. که از قبل هم درباره آن اراده ای نداشت . تارا ادامه داد :
romangram.com | @romangram_com