#درنده_ولارینال_پارت_371
- نه .. .نه آدریان ...
آدریان فریاد زد :
- ... بسه دیگه .. بس کن ..
- من هنوز شروع نکردم آدریان ! چیو تموم کنم ؟
آدریان پریشان و در هم فریاد زد :
- یاداوری اون رو برای من ! ... تمومش کن ... بس کن ..
- چی ؟
آدریان به آلنا زل زد اما کسی که به چشم می دید آلنا نبود . رزا را می دید که با چهره حق به جانب مقابلش ایستاده است . آلنا چند قدم به آدریان نزدیک شد و گفت :
- سرورم ... حالتون خوبه .
آدریان شانه های آلنا را فشرد و به چشمانش زل زد و ناگهان رهایش کرد . آلنا که به شدت جا خورده بود ، پس از اندکی درنگ پرسید :
- با من برمی گردین ؟
آدریان سرش را میان دستانش گرفت و گفت :
-نه ... نه .. هیچ چاره ای برای درست کردن اوضاع نیست .
صدایی از انتهای راهرو به گوششان رسید :
- شاید من بتونم کمک کنم .
romangram.com | @romangram_com