#درنده_ولارینال_پارت_369


چهره آدریان در هم رفت :

- اون اینکارو نکرده ... نمی تونه اینقدر احمق باشه ...

- میگه قصد داره عزتمندانه بمیره . میگه نمی خواد بلای سالاریال سر شهر بیاد .

- مسخره اس .. اگه شهر رو تسلیم کنه محاله ویرانش کنن ...

- قربان اون ... اون آب رو بسته ...پادریک به صورت جیره بندی آب در اختیار مردم میذاره ... و همه مشک ها رو چک می کنه .

- یعنی چی ؟

- ملکه ... قراره به کمک سیاهپوش در صورت شکست و سقوط حکومت ... آب رو سمی کنه ... یا پیروزی یا مرگ همه کنار هم .

آدریان ایستاد :

- اون دیوونه شده .

- قربان برگردین ... مرگ شما چاره کار نیست .

آدریان سرش را پایین انداخت :

- برگشت من چیزیو درست نمی کنه ... من نقشه شگفت انگیزی ندارم ... نقشه من تسلیم بود ... اگرم برگردم .. آلنا ... اون مردم دیگه من رو نمی خوان . تا حالا نفهمیدی ؟ اگه برخلاف اونچه تصورم می کنن رفتار کنم ... هیچ همراهی ندارم .. تا زمانی که به خواست و اراده اونها عمل می کردم ... و برای نجاتشون از آوارگی و رنج می جنگیدم ... همراهم بودن .. وقتی دیدن به خاطر آزادی از جون دخترم گذشتم ... همراهم بودن اما ... آلنا .. اون مردم گوش به فرمان من نیستن ...

آلنا مصرانه گفت :

- ولارینال به شما احتیاج داره .. وگرنه به نابودی میره . خواهش می کنم با من بیاین سرورم .

- من رو اونجوری صدا نکن . من دیگه پادشاه نیستم . من تموم شدم آلنا .. و خودم به این زندگی پایان میدم .


romangram.com | @romangram_com