#درنده_ولارینال_پارت_364
تارا گفت :
- دیگه پادشاه نیستی ؟ من اصلا نمی دونستم که شاه شدی .. به واسطه شاهزاده بودنت ... یعنی می تونی انتخاب کنی که دیگه شاه نباشی .. اما همیشه یه شاهزاده ای .
- فقط دیگه من رو سرورم خطاب نکن .
- باشه .
تن صدای تارا حالا برای آدریان عادی تر شده بود . صدای خشداری که به وضوح مشخص می کرد که روزی صاف و دلنشین بوده است . تارا حتی با وجود اصرار آدریان حرفی درباره گذشته اش نزد . گویی هیچ تمایلی به تکرار وقایع تلخش نداشت و آدریان هم به این حس احترام می گذاشت اما تارا پس از سکوت طولانی ای که بینشان برقرار شده بود پرسید :
- چرا نمی خواستی درباره هویتت حرف بزنی آدریان ؟
- گفتم که نمی خوام حرف بزنم .
و سکوت کرد . صدای خرت خرت تراشیدن چوب بر جو حاکم شد . تارا اصرار کرد :
- چرا ازش فرا می کنی ؟
آدریان فقط برای اینکه به بحث خاتمه دهد گفت :
- چون از هیولا بودن متنفرم .. من هنوز پروسه رو تموم نکردم .. یه تکشاخ مونده ... و نمی خوام تمومش کنم ... اینکه برای زنده موندن وابسته به خون پاکترین و زیباترین موجودات عالم باشی خیلی وحشتناکه .
- وحشتناک ؟ نه آدریان ... هنوز متوجه نشدی ؟ این هویت توئه .. تا الان به این فکر کردی چرا تکشاخ ها ازت فرار نمی کنن ... چرا نگهداشتن یه تکشاخ که برای همه یه رویاست برای تو آسون شده ؟
آدریان دست از کار کشید و به تارا نگریست . تارا ادامه داد :
- جوابش ساده اس آدریان ... تو هیولای درنده اونا نیستی ... تو وابسته به اونایی ... زندگیت به اونا گره خورده ... تکشاخ ها اعتراضی ندارن ... تو بخشی از اونایی .
- نمی فهمم .. فکر می کردم مالتس ها هم مثل خون آشام ها ...
- نه آدریان .. هیچ چیز در شما شبیه خون آشام ها نیست . قدرت .. سرعت ... احساسات اغراق شده ... بله .. اما نه ... خون آشام ها درنده خو هستن ... تو تا به حال به خاطر تشنگی کسیو کشتی ؟
romangram.com | @romangram_com