#درنده_ولارینال_پارت_363


سپس چاقوی یخسازش را بیرون کشید . چاقویی با رشته باریک آبی رنگی که از میانش می گذشت . تارا گفت :

- قلب سلاحت از اشکه .

- چی ؟

- قلب سلاح یخ سازت ... هر کدومشون یه رشته وسطشون دارن ... یه رشته از دارایی های انسانی یا عناصر طبیعی . واسه همین اینقدر خطرناکن .. واسه همین نمیشکنن ... اشک ... خون ... نفس ... استخوان ... یا مثلا نور ... آتش ... خاک .... من دوستی داشتم که سلاح یخی می ساخت . ساختش دشواره و فداکاری می خواد . هر کدوم از این سلاح ها هم طبق خاصیت قلبش عمل می کنه . باریک ترین و عجیب ترین بخش سلاح های جادوییه ... حتی از سلاح های الف ساز هم قوی تره ... راحت یه الف رو از پا در میاره ...

آدریان به خنجر کوچکش نگاه کرد که رشته آبی رنگ و براق قلب آن می درخشید :

- اما اشک که آبی نیست .

- خون هم سرخ سرخ نیست ... در برخورد با فشردگی یخ ، رنگ میگیرن .

تارا خرگوش را به صرف چپ چرخاند و با انتهای بالاپوشش باد زد . آدریان روی تخته سنگش نشست و مشغول تراشیدن چوب شد . تارا به دستان آدریان زل زد :

- چی کار می کنی ؟

- یه هدیه به تو و خودم .

تارا حرفی نزد . آدریان پرسید :

- نمی خوای از خودت برام بگی ؟ بریان چرا دنبال تو بود ؟

- تا خودش رو پیدا کنه . اونم مثل من بود سرورم .

آدریان واکنش نشان داد :

- من رو اونجوری صدا نکن تارا . من دیگه پادشاه نیستم .


romangram.com | @romangram_com