#درنده_ولارینال_پارت_324

- قربان من هم می دونم عاقلانه نیست .

- بهشون بگو این دستور منه که اونا فعلا زنده بمونن .

پادریک با صدای آرام و مضطربی گفت :

- مشکل اینجاست که اونا فکر می کنن شما دارین اشتباه می کنین .

- مطمئنی داری درباره غربی ها حرف می زنی ؟

آلنا گفت :

- متعصبین و افراطی ها ... باید خیلی زودتر از این از ریشه زده می شدن .

آدریان چشمانش را تنگ کرد و آلنا را کنار زد و گفت :

- و به شکاک هایی مثل تو اجازه جولان می دادیم .

آلنا سرش را پایین گرفت . آدریان به سمت بالکن کوچک رفت . با صدای آرامی دستور داد :

- پادریک با چند نفر برو پایین و سعی کن جلوشون رو بگیری و آرومشون کنی .

پادریک اطاعت کرد . با ظاهر شدن آدریان روی بالکن ، سر و صدا بلند تر شد . آدریان مردم را به آرامش دعوت کرد اما هیچ کس گوش نداد . جمعیت زیادی یک صدا واژه اعدام را فریاد می زدند . آدریان دوباره با اشاره دست به سکوت دعوتشان کرد اما فریاد ها خاموش نشد . پادریک و چهار تن دیگر به سمت جمعیت رفتند اما هجوم متحد آنها به شدت ترسناک بود . کسی از میان جمعیت فریاد زد :

- اگه شما جرات اعدامشون رو ندارین .. خودمون دست به کار می شیم .

جمعیت سکوت کرد و پس از اندکی درنگ فریاد پاسخ مثبت به گوش رسید و همه گیر شد . آدریان با همه توان داد کشید :

- نه ... هیچ کس به اسیر ها نزدیک نمیشه .

اما هیچ کس توجه نکرد . آدریان یک بار دیگر فریاد زد :

romangram.com | @romangram_com