#درنده_ولارینال_پارت_317


- سرورم ... استورن ها قوی تر از اون چیزی هستن که توقع می ره .. چند قرن تقویت نیرو و تغذیه سپاهشون باعث شده حالا یکی از بزرگترین ارتش ها ر و داشته باشن .

- فرمانروای منطقشون ...

سیاه پوش پیش از تکمیل حرف آدریان پاسخ داد :

- استورن ها فرمانروا ندارن ... تیم راهبری دارن ... سردسته تیم راهبرشون هم یه زنه که شمشیر سرخ صداش می کنن . درواقع همه اونو به لقبش می شناسن . استورن ها باور دارن لو رفتن اسم یه قهرمان اون رو تضعیف می کنه .

آدریان با انزجار گفت :

- از این رازپوشی و محافظه کاری استورن ها متنفرم . هیچ وقت نمی دونی چی می خوان .

- دقیقا قربان ... الان هم نمی دونیم چی می خوان . بدون هیچ هشداری به سالاریال حمله کردن . دشمنی ای بینشون سابقه نداشته ... این حمله خیلی مشکوکه .

یکی از فرماندهان اهل سالاریال گفت :

- سرورم ... مساله مهم برگشت ما و لشگرمون به سالاریاله .

آدریان پاسخ داد :

- برگردید ... من نمی تونم و نباید مانعتون بشم . از مرزهاتون دفاع کنین ... و به کاستار بگید . به محض اینکه از آرامش اوضاع ولارینال مطمئن شدم براش نیروی کمکی می فرستم . _ سپس رو به آیسار کرد _ اجباری برای موندن تو هم نیست فرمانده آیسار ... مطمئنا نگران خانوادت هستی .

آیسار لبخند زد و گفت :

- از لطف اعلی حضرت بی نهایت سپاسگزارم اما من با خودم عهد بستم تا پیدا شدن بریان اینجا بمونم . من و تیم جست و جوم شبانه روز به اینکار مشغولیم . قربان از بابت خانواده .. من فقط یک دختر عمو دارم که نزدیک میلرین زندگی می کنه .

آدریان چشمانش را تنگ کرد و پاسخی نگفت . با اینکه خیانت امثال آیسار و ملیساندرا و سالار عامل پیروزیش شده بود اما نمی توانست نسبت به آنها احساس خوبی داشته باشد . آدریان همیشه از خیانت بیزار بود و از خیانتکاران بیشتر . یک تار موی الویس و سه فرمانده اسیر آیدن به هزار خیانتکار مانند اینها می ارزید و آدریان اگر می توانست در وهله اول سر همه خائنین را در ملا عام می برید .

بقیه تعظیم بلند بالایی کردند و همراه با پیک از سرسرا خارج شدند . آیسار هم برای بدرقه آنها رفت . آدریان پس از اینکه صدای پاهایشان کاملا دور شد از سیاهپوش پرسید :


romangram.com | @romangram_com