#درنده_ولارینال_پارت_309
پادریک از جا برخاست و با بی حوصلگی گفت :
- آلنا ... این تردید ها و آشفتگی هات باعث میشه من از روز برفی زیبای حالا لذت نبرم ... تو دوست خوبی هستی آلنا اما فقط وقتی که ذهنت درگیر چیزی نباشه .
آلنا با دلخوری گفت :
- تو هم دوست خوبی هستی پاد ! اما فقط وقتی که باهات درد دل نکنم . حالا کجا می ری ؟
پادریک با سرزندگی گفت :
- دارم دوباره پدر می شم آلنا . همسرم بارداره .
آلنا لبخند محوی زد :
- تبریک می گم ... اما بهتر بود صبر می کردین ، دست کم جیمی یه کم بزرگتر بشه .
- تو نمی دونی جیمی کوچولو چقدر بیشتر از همه ما منتظره تا برادر کوچولوش به دنیا بیاد .
آلنا نوشیدنی اش را سر کشید و رفتن پادریک را تماشا کرد . دلش اما آشوب بود . تردید نسبت به کسی به او خدمت می کرد . کمی دور تر از مهمانخانه در برج بلند ناقوس قصر ادریان ایستاده بود و به منظره برفی پایتخت نگاه می کرد . جنگ اخیر خسته اش کرده بود و نیاز به مدتی استراحت داشت . به ذهنش زده بود ، تا به قلعه سپید در شرق برود تا این خستگی از سر و تنش خارج شود . از طرفی تا زمانی که بریان را نمی یافتند ، ترک قصر و پایتخت احمقانه بود . آن هم با وجود عده زیادی افراطی که حاضر بودند یک جا سر همه لشگر آیدن را بزنند . چیزی که آدریان ابدا به ان تمایل نداشت . در حقیقت آدریان نمی خواست دوباره یکی از همخون هایش را به قتل برساند . الویس جزو معدود همخون هایی به حساب می امد که برایش مانده بود . الویس ، آیدن و آدریان به عنوان آخرین نسل از شاه دالویش بودند و هر سه زندگی ناقص هیولایی داشتند . با این اوصاف آدریان نمی خواست الویس یا آیدن کشته شوند . علاوه بر عامل رگ و نژاد ، رابطه دوستانه سابق با انها هم بود که ادریان را از کشتن آنها باز می داشت . آدریان گرچه از الویس دلگیر بود اما خیلی وقت پیش او را به خاطر لو دادنش به کریشنا بخشیده بود . تمام سعیش این بود که ایدن را هم به خاطر برپایی این کارزار ببخشد اما بیش این احساس نیاز به بخشیدن ، آدریان همش را بر حفظ زندگی آیدن جزم کرده بود .
غرق در افکارش بود که کسی او را صدا زد :
- سرورم .
آدریان بی انکه سر بگرداند گفت :
- داری مزاحم خلوت من میشی .
- من رو ببخشین والاحضرت . ملیساندرا هستم . می خواستم باهاتون صحبت کنم .
romangram.com | @romangram_com