#درنده_ولارینال_پارت_307


شاهزاده آیدن خندید و سپس با لحن متقاعد کننده ای پاسخ داد :

- تو خودت رو گناهکار می دونی آیدن ؟ به خاطر چیزی خودت رو سرزنش می کنی ؟

آیدن به فکر فرو رفت . جرعه دیگری آب خورد و پاسخ داد :

- خیلی چیزا هست ... همه ما گناهکاریم . من ... به خاطر مرگ کریشنا ، جنگی که با آدریان به راه انداختم ... تبدیل شدن رز ... _ اندکی درنک کرد و افزود _ مرگ پردیس ...

شاهزاده به رو به روی آیدن اشاره کرد و گفت :

- می خوای یه چیزو بفهمی آیدن ؟

- چیو ؟

- حقیقت رو .

- اینجا اگه ساخته ذهن منه .. پس هر حقیقتی که بیان میشه ، خارج از آگاهی های من نیست .

شاهزاده آیدن شانه ای بالا انداخت و گفت :

- خب حرفت منطقیه ... درست هم هست اما تو اینجایی که حقیقت رو بفهمی ... حقیقتی که گمان می کنم خیلی وقته ناخوداگاهت اون رو پس می زنه ... حقیقتی که همیشه می دونستی اما هیچ وقت نفهمیدی .

آیدن به رو به رویش خیره شد . قصر بزرگ ولارینال را شناخت و مرد شنل پوشی را از پشت دید از پله های قصر بالا می رود . شمشیر آخته ای به دست داشت و گامهای بلند و منظمی بر می داشت . آیدن به صورت غیر ارادی مرد را دنبال کرد . مرد وارد سرسرای بزرگ شد . چهار تن زانو زده و در غل و زنجیر پشت به آیدن روی زمین نشسته بودند . مرد به آن چهار تن نزدیک شد . شمشیرش را بالا برد و سر نخستین تن را برید . سر بریده غلت خورد و کنار پای آیدن ایستاد . آیدن با ترس و لرز صورت سر را به سمت خود بر گرداند و فریاد کشید . سر کریشنا بود . با چشمانی کاملا گشوده و براق . آیدن چند قدم به عقب برداشت .

مرد شمشیرش را یک بار دیگر بالا برد و سر دیگری را برید . سر دوم خیلی دورتر از آیدن افتاد . مرد سر سومین نفر را هم از تن جدا کرد و درست کنار پای آیدن فرود آمد . آیدن جیغ کشید . این چشمان سرخ درشت و این چهره زیبا را می شناخت . آدریان بود . در حالی که چشمان یاقوتی اش تکان نمی خورد . مرد سر چهارمین نفر را هم برید . سر چهارم کنار یه ستون به پشت ایستاد . آیدن با وحشت به مرد که هنوز به سمت آیدن سر نچرخانده بود ، خیره شد . مرد از روی بدن های بی سر گذشت . شمشیر خونینش را کنار تخت انداخت و با انگشتان بلند و ناخن های سنگی اش تخت را لمس کرد و سر گرداند . آیدن این بار سر جایش میخکوب شد . خودش بود . خود خودش منتهی با دندانهای نیش بلندی که اندکی از کنار لبهایش پیدا بود . با چشم هایی سرخ و درخشنده و ناخن هایی سرد و سنگی . خود آیدن بود اما با چهره ای بی روح و رنگ پریده . در لباس فاخر پادشاهی اما بدون تاج . بلافاصله نام همیشگی این هیولای بالقوه وجودش در ذهن آیدن درخشید : دیگری (the other )

خود هیولایی آیدن ، دیگری ؛ لبخند زد . دندان های نیش بلند و براقش می درخشید درست مانند خون نقره فام تکشاخ . آیدن هرگز هیولایی مانند این دیگری را به چشم ندیده بود . حتی ادیان هم با وجود کشتن شش تکشاخ به این هیولا شباهت نداشت . آیدن می توانست اعتراف کند که این هیولا چهره ای به مراتب جذاب تر از خود آیدن دارد اما می شد از همین دور هم پلیدی روحش را حس کرد . دیگری روی تخت نشست و به آیدن خیره شد . آیدن خودش را به کناره یک ستون گرفت . پایش به چهارمین سر بریده خورد و سر چرخید و چهره اش نمایان شد . آیدن از شدت وحشت تعادلش را از دست داد و روی زمین نقش شد . چشمانش را به چهارمین سر بریده دوخت . این سر بریده هم سر خودش بود . خود آیدن بدون تن ... با چشمانی سبز یشمی درخشان که مرده بود .

دوباره به هیولا نگاه کرد . هیولا به سمتی دیگر اشاره کرد . آیدن سر گرداند . اسکلت شاهزاده آیدن روی زمین افتاده بود . انگار نه انگار همین چند دقیقه قبل زنده بود و سخن می گفت . اسکلتی به گهنگی انچه آیدن پیشتر در سلولش دیده بود . هیولا دوباره به اسکلت اشاره کرد . آیدن بی اختیار به سمت اسکلت رفت و کاسه سرش را برداشت . دستش از شدت ترس می لرزید اما اختیار و اراده اش را گویی از دست داده بود . از کنار اجساد گذشت و اندکی به انها خیره شد . جسد دوم را نمی شناخت . سرش هم آنقدر دور افتاد بود که زیر موهای بلندش قابل تشخیص نبود . آیدن از پله های سکو بالا رفت و رو به روی تخت زانو زد . کاسه سر را به سمت هیولا ( دیگری ) گرفت و به چشمان نافذ سرخش خیره شد . هیولا کاسه سر را بررسی کرد و آن را روی سرش گذاشت درست مانند تاج پادشاهی .


romangram.com | @romangram_com