#درنده_ولارینال_پارت_279


شیلا اما لحنی بی حس داشت :

- برای من هم افتخار بزرگیه .

سکوتی عجیب میان جمع حکم فرما شد . آدریان بلافاصله آن را با معرفی سه همراه دیگر شکست . نخست مردی سیاه پوش که چهره اش به سختی پشت کلاه لباسش دیده می شد و آدریان او را با همان نامی معرفی کرد که در خور ظاهرش بود . " سیاه پوش "

نفر سوم پسر مو قهوه ای بود به نام " پادریک " و پس از او زن جوان و مو طلایی ای به نام " آلنا " . آیدن نیم نگاهی به آنها انداخت و گفت :

- یکی از مهمون خونه های اینجا برای ما کاملا خلوت شده . روهان و ملیساندرا همراهیتون می کنن . من هم خیلی زود به همونجا میام .

آدریان شانه ای بالا انداخت و پاسخ داد :

- مشکلی نیست .

سپس راهش را به سمت روهان که به او تعظیم کرده بود ، کج کرد . آیدن اما مانع شیلا شد :

- ممکنه تو با من بمونی ؟ خیلی زود بهشون ملحق میشیم .

شیلا نیم نگاهی به آدریان انداخت و با تردید از صف همراهان آدریان خارج شد . ملیساندرا که به طور آشکارا آشفته به نظر می رسید هم رکاب را روهان راهنمای آدریان شد . آیدن رو به شیلا کرد و گفت :

- دلم برات تنگ شده بود .

شیلا سکوت کرد و سرش را پایین گرفت . آیدن اسبش را هی زد و شیلا نیز به طبع او به همراهش رفت . بالای تپه مشرف به قصر که رسیدند ، آیدن گفت :

- خیلی سخت بود که متقاعدش کنی و اینجا به دیدنم بیای . نه ؟ ولی کارت عالی بود .

شیلا با صدای ریزی گفت :

- سرورم ... درواقع ... این پیشنهاد خود شاه آدریان بود .


romangram.com | @romangram_com