#درنده_ولارینال_پارت_278

روهان چشمانش را تنگ کرد و گفت :

- اون فقط یه دختر نیست .

آیسار چشمکی زد و الویس را مخاطب و منظور قرار داد :

- ببین کی داره این رو میگه ؟

بعد مدتها بالاخره آیدن رز را دید که لبخند زد و به الویس نگاه کرد . الویس هم شانه ای بالا انداخت . آیدن مسیر را به سمت جایگاه اصلی اش برگشت . خواست از اسبش پیاده شود اما اعلام حضور آدریان و همراهانش مانعش شد . اسبش را هی زد . کمتر از یک دقیقه بعد آدریان و چهار نفر دیگر مقابلشان نمایان شدند . آیدن با ناباوری به آدریان خیره شد . بی اختیار لبخند روی لبش نقش بست . نزدیک به یک سال می شد که او را ندیده بود . تغییر محسوسی هم نکرده بود . همان چشم های درخشنده و همان چهره سرد و خوش فرم . همان موهای سیاه که حالا تا نزدیک گوشهایش بلند شده بود . زیر چشم های ادریان اندکی کبود بود و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید . آدریان و آیدن به هم نزدیک تر شدند . آدریان لبخند محوی زد و گفت :

- آیدن عزیز .. ولیعهد آیدن .

آیدن با خوش رویی پاسخ داد :

- شاه آدریان .

آدریان گفت :

- خوشحالم که ملاقات رو پذیرفتین .

سپس همراهانش را به جلو خواند . آیدن سر جایش خشک شد . دختر مو مشکی با چشمهای الماسین را می شناخت . زیر لب گفت :

- شیلا .

شیلا با سر تعظیم کرد و گفت :

- سرورم .

آیدن با لبخند گفت :

- خوشحالم که می بینمت .

romangram.com | @romangram_com