#درنده_ولارینال_پارت_272

- اینجوری فقط افرادت رو به کشتن دادی ... بدون اینکه هیچی به دست بیاری . برگرد آلنا .

آلنا زیر لب دشنامی نثار جنگ کرد و دستور عقب نشینی داد . ورود به محوطه قصر با اعتراض گه گاه توهین آمیز سربازان همراه شد . گویی هیچ کس نمی توانست آنها را آرام کند . آلنا شمشیر خونینش را درون حوض یخ زده فرو برد . یخ ها شکست و آب سرد زیر آن خون روی شمشیر را شست . پادریک به آلنا نزدیک شد :

- بهتره اینقدر سست نباشی .

آلنا شمشیرش را بیرون کشید و با آستین آرنج و بازویش آن را خشک کرد و گفت :

- از اینجا برو پادریک . حوصله بحث ندارم .

پادریک گفت :

- فرمانده آلنا ... اگه به حرفام گوش ندین ... این تردید من رو از پا در میاره .

آلنا سر گرداند :

- بهتره با پدرت حرف بزنی پادریک ... اون راحت می تونه تردیدت رو پاک کنه ... من مناسب نیستم . مردم غربی زنده زنده من رو می سوزونن اگه بدونن تو فکرم چی میگذره .

- تو یه فرماندهی .

- همیشه بودم اما الان ... مغزم جواب نمی ده پادریک . چرا عقب نشینی کردیم ؟ چرا نمی جنگیم ؟ اگه قراره تخت تسلیم آیدن بشه ، چرا این همه کشته می دیم ؟

پادریک گفت :

- من تصور نمی کنم که شاه آدریان بخواد تسلیم آیدن بشه ؟

آلنا گفت :

- چرا که نه ؟ مگه نه اینکه آیدن ولیعهدشه ؟ می تونم هزار تا مورد در طول تاریخ مثال بزنم برات که پادشاه تسلیم شورش ولیعهد شده .

- آلنا ... حرف من اینه که ما نمی دونیم شاه چه تصمیمی داره . چه نقشه ای ... شاید یه چیزی هست که ما نمی دونیم .

romangram.com | @romangram_com