#درنده_ولارینال_پارت_269
آدریان مهره آخر را سر جایش گذاشت و گفت :
- خیله خب .. پس اینجا بپوس .. چون جوابی در کار نیست .
سپس به سمت درب خروج رفت . رزالین دست آدریان را کشید و گفت :
- گوش کن .
اما آدریان ناگهانی و بلند فریاد کشید :
- تنهام بذار رزا !
رزالین دستش را کشید و آدریان از سرسرا خارج شد . این تشابه اسمی و چهره برای بار چندم آدریان را در دام انداخته بود . با اضطراب به سمت برج ساعت رفت . در حالی که هنوز طنین صدایش در سرش می پیچید که نام رزا را نهیب می زد .
فصل چهارم :
تاج و تخت و خون
دقیقا از صبح مضطرب و نگران شده بود . دیشب که نقشه حمله به قصر را می کشیدند ، استرس این چنین او را در بر نگرفته بود اما تنها چیزی در ذهنش می چرخید ، فرار از واقعیت بود . زرهش را از کنار تختش برداشت . می خواست نگهبانی را برای پوشیدنش خبر کند اما درنگ کرد . نمی خواست هیچ کس اضطرابش را ببیند . در تمام مدت پوشیدن زرهش تلاش کرد تا چهره اش مقاوم و مستحکم و در خور یک پادشاه مبارز باشد اما فایده نداشت . می توانست آدریان را تصور کند که چطور مقتدرانه و با شکوه در حالی که یاقوت چشمانش می درخشد ، در پیش قراول لشگر حرکت می کند . با خودش اندیشید چه کسی با دیدن آدریان در کنار کسی مانند خودش می جنگد . زیر لب به تمسخر گفت :
_ شاه آیدن !
سپس خندید . حتی نامش هم برای پادشاهی کوتاه و کم سیلاب بود ! در عوض آدریان چند بار در دهان طنین می انداخت و در کنار واژه شاه به زیباترین شکل ممکن می نشست . خودش هم از این افکار احمقانه که به ذهنش هجوم می آورد ، خنده اش گرفت . صدایی از پشت چادر به گوشش رسید :
- سرورم ... لشگر آماده اس .
صدای خسته رز را شناخت . در این مدت کوتاه تبدیلش ، همه چیز در او دست خوش تغییر شد . شخصیت و ذهنش آرام و خل و خویش تند شده بود . اکثر اوقات در فکر فرو می رفت و کمتر حرف می زد . علاوه بر آن ، کنترل شگفت انگیزی در برابر دریدن و خون از خود نشان می داد که برای آیدن غیر قابل باور می نمود . تغییرات رز در برابر تغییرات بریان اصلا به چشم نمی آمد . بریان آنقدر عجیب و غیر قابل پیش بینی شده بود که حتی آیدن ، با وجود ارتباط ذهنی بسیار قوی ، نمی توانست او را بشناسد . ذهن بریان دیگر به آشفتگی قبل نبود . افکارش منظم و هدفمند به او در سکناتش یاری می رساندند و شاید این دقیقا ذهنی بود که آیدن حالا نیاز داشت و متاسفانه از آن برخوردار نبود . ذهنن آیدن بر خلاف بریان پر از دغدغه و پریشانی بود ، در حدی که یک تمرکز ساده هم از او بر نمی آمد . آخرین بند زره اش را هم بست و کلاهخود زنجیری اش را روی سرش گذاشت . نگاهی به آیدن کوچک کنار چادر انداخت . شمشیر فولادی زیبایی به دست داشت اما به خوبی شمشیری نبود که سالار هفت سال قبل به او داده و روزی متعلق به آدریان بود . اصلا نمی دانست سرنوشت شمشیر پس از جنگ کریشنا به چه کسی سپرده شد . فرقی هم برایش نداشت ، مهم این بود که شمشیر دیگر در دستان او نمی چرخید . از چادرش بیرون رفت و روی اسب دورگه اش پرید . اسب به سمت لشگر یورتمه رفت . با دیدن او همه سربازان یک صدا فریاد زنده باد سر دادند و نامش را فریاد زدند . آیدن چهره ای جدی به خود گرفت و برایشان دست تکان داد اما در دل یاد افکار درون چادرش می افتاد و به خودش می خندید .
راد به سمتش امد . رزه ضخیم و سیاه رنگی پوشیده بود :
romangram.com | @romangram_com