#درنده_ولارینال_پارت_268
- اگرم تو به این نقشه مرموزت ادامه بدی ... سربازات جا می زنن و اونوقت نه من و نه تو روی تخت نمی نشستیم .
آدریان گفت :
- بهم اعتماد کن رزالین .. تو تنها کسی هستی که فکر می کردم بدون پرسش حرفام رو می پذیری ...
- من بهت اعتماد دارم اما بعضی حرفها ... سست شدن لشکر ... من نمی تونم کارهات رو هضم کنم .
- تمومش کن ... رزالین .. ازت خواستم بهم اعتماد کنی .
رزالین صدایش را اندکی بالا برد :
- اعتماد کنم ؟ در حالی که تو اینقدر اعتماد رو به من نداری که درباره نقشت بهم بگی .
- ما شکست نمی خوریم رزالین .
- نمی تونی با گفتن نقشت خیال من رو راحت کنی ؟ یا می ترسی برم و جار بزنم ؟
آدریان نفس عمیقی کشید و گفت :
- از اینجا برو رزالین . این بحث به جایی نمی رسه .
رزالین با عصبانیت گفت :
- پس فکر کنم حق با سربازاست ... تو مغرور تر از اونی که واقعیت رو ببینی ... و مغرور تر از اینکه مشورت کنی .. مهم نیست چند نفر بمیرن .. تو غرورت رو نمی شکنی .
آدریان تکرار کرد :
- برو رزالین .
- نمی رم .. تا جوابم رو نگیرم .
romangram.com | @romangram_com