#درنده_ولارینال_پارت_259
تئون جواب داد :
- خوبه ... هنوز قلبش مونده ... مقدار بیشتری برای قلبش لازمه .
رز به شدت تکان می خورد و بدنش زرد و سرد شده بود . برق از چشمانش پریده بود و به شدت می لرزید . آیدن می دانست نفس کشیدن دشوارش به یک دقیقه هم نمی کشد . سالار مچ دسش را محکم تر فشرد . خون قطره قطره و گاه شدید تر درون جام می ریخت . اشک های الویس با دیدن تکان های بدن رز تشدید شد و پس از چند ثانیه بدن رز از حرکت ایستاد . الویس فریاد دردناکی کشید و روی زمین زانو زد . تئون آخرین قطرات خون را از رگ های سست و بدن سرد رز بیرون کشید و روی قلب بریان خالی کرد و گفت :
- کتیبه رو بیار سالار ... سرورم .. شما هم آماده باشید .
الویس با خشم پرسید :
- تموم شد ؟
تئون با سر پاسخ مثبت داد . الویس با سرعت به سمت رز رفت . کف دست خود را با چاقوی تیزی برید و زخمش راروی دهان رز گذاشت . دهان رز پر از خون شد و از گوشه لبش سرریز کرد . الویس با بی قراری قفسه سینه رز را فشرد و فریاد زد :
- من نجاتت می دم .. یالا .. یالا نفس بکش ... یالا ..
الویس تنفس مصنوعی را امتحان کرد و حجمی از خون درون دهان رز با این کار وارد شش و بدنش شد . الویس امیدوارانه منتظر واکنش ماند اما رز تکان نخورد . با بی قراری او را در آغوشش گرفت و گفت :
- خواهش می کنم رز ... خواهش می کنم ... بیدار شو .
اشک در چشمان آیدن حلقه زد . تئون گفت :
- سرورم ... روی بریان تمرکز کنین ...
الویس سر گرداند . سالار و تئون به صورت هم زمان جملات عجیبی را از روی کتیبه زمزمه کردند و به ناگاه تمام خون آغشته شده به بدن بریان در پوستش نفوذ کرد . گویی نیرویی عجیب خون را به درون بدن می کشد . تا جایی که بدنش دیگر آلوده به خون نبود . تئون ادامه داد :
- حالا سرورم ... تمرکز کنین .
آیدن چشمانش را بست و روی زمین دراز کشید . ذهنش مدام لحظات مرگ رز را تداعی می کرد . به خودش نهیب زد که اگر موفق نشود ، رز برای هیچ و پوچ مرده است . دوباره تمرکز کرد . ذهنش مدام او را پس می زد . نباید شکست می خورد . بیشتر به ذهنش فشار آورد و خودش را در فضایی خلامانند و سیاه دید . تما فضای اطراف سیاه بود و دروازه ای سفید در انتهای این سیاهی مطلق دیده می شد . آیدن با اطرافش خیره شد . گوشه از این تاریکی رز را دید که زانوانش را در آغوش گرفته است . به سمت او رفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com