#درنده_ولارینال_پارت_258

الویس با لحن غم انگیزی گفت :

- و حالا داری ازم میگیریش ؟

- شاید همونطور که خودت گفتی ... عشق رو برای تو نساختن .

- تو یادآور هر چیزی بودی که من از دست دادم رز ... انسانیت ، عشق ، فانی بودن ...

- تو هم همون چیزی بودی که من می خواستم باشم ... جاودانه ، قدرتمند ، جوانی ابدی ...

الویس سرش را پایین انداخت و گفت :

- هیولا ..

- هیچ وقت .

الویس دوباره رز را در آغوشش فشرد اما رز از او فاصله گرفت و نزدیک تئون ایستاد . سالار رو به آیدن گفت :

- وقتی بهتون گفتم ... هر جوری که فکر می کنین وارد ذهن بریان بشین ..

- اما همین حالا نتونستم .

- وقتش که برسه آسون تر میشه .

آیدن پیشانی رز را بوسید اما تلخی این وداع انقدر بود که نمی توانست هیچ جمله ای به زبان بیاورد . رز روی تخت کوچکی دراز کشید و به الویس نگاه کرد و چشمانش را بست . الویس روی چهارپایه کنار درب چادر نشست و سرش را میان دستانش گرفت . نمی خواست تئون را ببیند در حالی رگ هر دو دست رز را با تیغ تیز و بزرگی تا بن استخوان می زد . رز فریادی کشید و اشک از چشمانش جاری شد اما آن را نگشود . الویس با صورتی خیس از اشک به رز خیره شد . هق هقش به وضوح به گوش می رسید . تئون و سالار تمام لباس های بریان را در آوردند و با جام هایی از خون رز پر می کردند به مسح جای جای بدن بریان پرداختند . بوی خون به شدت آیدن را می آزرد و مقاومت در برابر عطش افسار گسیخته اش ، در آن شرایط اضطراب آور دشوار تر از ان بود که تحمل کند . سالار نیم نگاهی به آیدن انداخت و گفت :

- قربان ... روی احساساتتون تمرکز کنین ... به این فکر کنین که اگه موفق نشین بریان رو برگردونین ...

قلب آیدن ناگهان فرو ریخت . ترس جایگزین عطش شد . تئون جام دیگری روی پیشانی و چهره بریان خالی کرد . تمام بدن بریان حالا با خون مسح شده و آغشته به خون لخته شده و تازه بود . سالار مچ دست چپ فشرد و گفت :

- هنوز تموم نشده تئون .

romangram.com | @romangram_com