#درنده_ولارینال_پارت_255
اشک های آیدن روی دست های بریان چکید و به سمت زمین غلطید . عرق سرد روی پیشانی بریان نشسته بود و بدنش به لرزش افتاد . آیدن چشمانش را بست . نمی خواست شاهد مرگ بریان باشد . دستهای لرزان بریان را محکم تر فشرد و گفت :
- خیلی زود تموم میشه ...
اما صدای الویس که متحیرانه رز را مخاطب قرار داد ، توجه آیدن را جلب کرد . سر گرداند . رز وارد چادر شده بود . الویس ادامه داد :
- تو اینجا چی کار می کنی ؟
رز پاسخ داد :
- یه مساله اینقدر به من مربوط میشه.. اونوقت همتون از من مخفیش می کنین .
آیدن گفت :
- کاری نیست که بتونی انجام بدی رز .
رز اخم کرد :
- جدی ؟ ولی من فکر می کردم می تونم کمک کنم .
الویس به سمت رز رفت تا او را از چادر خارج کند و گفت :
- کمکی ازت ساخته نیست رز ... یعنی از حد توانت خارجه ... به قیمت زندگیت تموم میشه .
- می دونم .. راجر هم همین رو گفت .
الویس با عصبانیت پاسخ داد :
- و با گفتن این مساله به تو یه مرگ سخت به دست من رو برای خودش رقم زد .
romangram.com | @romangram_com