#در_تعقیب_شیطان_پارت_233

آروم دستش رو روی دهنم گذاشت که ساکت باشم.

- آره عزیزم شنیدم نگران نباش آماده باش باش لباسای جادو گریت رو بپوش .

سریع با اجرای جادو لباسام رو عوض کردم و از تخت خارج شدم. آروم آروم در حالی که دست پاتریک رو گرفته بودم به بیرون اتاق رفتیم و آروم از پله های چوبی بالا رفتیم هر بار که پامون رو روی پله میذاشتیم صدای جیر جیر چوب بلند می شد.

به طبقه ی بالا نزدیک و نزدیک تر می شدیم. هر لحظه ضربان قلبم بالاتر می رفت نمی دونستم که ممکنه با چه چیزی رو به رو بشم.

- نترس پریسا ما دو تا جادوگریم.

درست می گفت هیچ چیز نباید می تونست در برابر ما قدد علم کنه اما این واقعیت رو هم نمی تونستم نادیده بگیرم که موجودی که تونسته از جادوی حفاظتی عبور کنه حتما خیلی قدرتمند تر از این حرفاست. وقتی به طبقه ی بالا رسیدیم هیچ چیزی دیده نمی شد.

هیچ کس اونجا نبود و پنجره ی اتاق باز بود و باد پرده رو به داخل تاب می داد احتمالا همین باد باعث شده بود تا گلدون سفالی بیوفته و بشکنه. سریع رفتم و پنجره رو بستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. وقتی که سرم رو از دیوار گرفتم و به طرف پاتریک برگشتم از ترس جیغ وحشتناکی کشیدم.

چهره ای کریه و وحشتناک در برابر صورتم بود نفس هاش بوی گندیدگی میداد انگار آره درسته صورتش شبیه مومیایی هایی بود که باند پیچی نداشت. از ترس جیغ بلندی کشیدم. پاتریک پیدا نبود نمی دونم کجا رفته بود نکنه بلایی سرش اومده باشه اون که الان اینجا بود. مومیایی دنبالم کرده بود می خواستم از در به طرف پایین بدوم که در در برابرم بسته شد. نمی دونستم این چه موجودیه. نفسام به حدی

تند شده بود که سینم درد گرفته بود انگار هوا برای تنفس کم آورده بودم. دستم رو به طرف مومیایی بلند کردم و کف دستم رو به طرفش گرفتم نمی دونستم باید چیکار کنم توی ذهنم دست های نامرئی رو تصور کردم و باهاش خواستم گلوی مومیایی رو بگیرم اما هر کاری می کردم دستم از بدنش رد می شد انگار که یه روح رو لمس می کردم. مومیایی بهم نزدیک شد و من هم متقابلا عقب رفتم پشتم به دیوار چسبید دیگه راهی نداشتم. با جادو مومیایی رو به آتش کشیدم اما هیچ چیزی بهش بر خورد نمی کرد.

مومیای به صورتم نزدیک شده بود به حدی که انگار می خواست منو ببوسه از بوی نفس هاش حالم داشت بهم می خورد روی صورت اسکلت مانند سیاهش مایعی بود در واقع صورتش از یه مایع گندیده مرطوب و خیس بود دستش روی سینه هام قرار گرفت احساس سرما به وجودم رخنه کرد دیگه تحمل نداشتم ناگهان درب اتاق با شدت باز شد و با شنیدن ورد fire of Hell مومیایی به اتیش کشیده شد. آتشش رنگ عجیبی داشت آتش قرمز یا زرد نبود آتش به رنگ سبز فسفری بود مومیایی در حال سوختن و خاکستر شدن بود.

پاتریک سریع منو در آغوش کشید و گفت : چه اتفاقی افتاده عزیزم؟

با صدای بریده بریده در حالی که اشک از چشمام سرازیر بود خودمو تو بغلش مچاله کردم و گفتم: تو یه دفعه کجا رفتی.

romangram.com | @romangram_com