#در_تعقیب_شیطان_پارت_208
بعد از پوشیدن لباسم پاتریک دست منو گرفت و توی چند ثانیه جلوی درب بزرگ قلعه ظاهر شدیم. کلاهم رو سر کردم و شونه به شونه ی پاتریک وارد قلعه شدم از پل خیلی باریکی که قلعه رو به دروازه متصل می کرد عبور کردیم و وارد محوطه ی وسیع قلعه شدیم. اونجا بود که فهمیدم چقدر دلم برای قلعه تنگ شده. بدون اینکه سرم رو به اطراف تکون بدم از زیر کلاه شنلم اطرافم رو بررسی می کردم می خواستم ببینم که چهره ی آشنایی می بینم یا نه.
همه لباس های رنگارنگی پوشیده بودند دیگه حتی کسی رو که شنل و کلاه سفید پوشیده باشه نمی دیدم. احتمالا چون یک سال از اون زمان می گذشت همه مجاز شده بودند که لباس های مخصوص خودشون رو بپوشند. ناگهان از پشت سرم صدای آشنایی شنیدم.
- پریسا؟ خودتی عزیزم؟
درسته صدای شادی بود کسی که یک سال ازش هیچ خبری نداشتم. لباس سبز رنگی پوشیه بود و کلاهش رو از سرش برداشته بود. نمی دونستم که رنگ سبز مال کدوم گروهه. آروم کلاهم رو برداشتم و بهش خیره شدم. با دیدن چهرم خودش رو توی بغلم انداخت منم از خدا خواسته محکم بغلش کردم.
- کجا بودی پری جونم یکسال ازت بی خبر بودم. فکر می کردم بعد از اینکه شش ماه تموم بشه پیدام می کنی اما تو نیومدی هیچ اثری ازت توی قلعه نبود کجا رفته بودی؟
- من به همراه پاتریک رفته بودم به یه مسافرت و توی این سفر پاتریک به صورت اختصاصی بهم آموزش داد.
شادی که انگار تازه متوجه رنگ لباسم شده بود گفت: پریسا؟ تو عضو گروه اساسین هکسری؟
- آره خو مگه چیه؟
- چطور امکان داره؟ نگو که همون جادوگر ذهنی هستی که یک سال پیش توی قلعه همه در موردش صحبت می کردند؟
- صحبت ها رو نمی دونم اما من یه جادو گر ذهنی هستم و یک سال پیش قلعه رو ترک کردم.
- دیوونه پس تو بودی . یک سال پیش تموم گروه های قلعه به جنب و جوش افتاده بودند می خواستن هر طور شده جذبت کنن اما کسی نمی دونست کجایی انگار آب شدی و رفتی تو زمین .
romangram.com | @romangram_com