#داغدیدگان_پارت_162
ولی همینکه قدم های فروغ ایستاد ابولفضل دست روی گوشی کشید وتماس بالاخره برقرار شد ..
فروغ پراز دل نگرانی ودستپاچه وابولفضل پراز رویا وعشق... دیده دوخت به فروغ ..
فروغ نیمه نفسی کشید وزمزمه کرد ..
-ابولفضل ..؟
روح از بدن ابولفضل پرید ..صدای احورایی یارش را شنیده بود ...
-واقعا میخوای ..؟؟؟واقعا میخوای مثل دو تا غریبه باشیم ..؟
حرفها در سر ابولفضل گم شده بود ..همه اش فکر میکرد رویا میبیند ..اینکه فروغ زنگ زده وحال از او سوالهای عجیب وغریب میپرسید ..ابولفضل غلط میکرد با هفت جد وابادش که همچین چیزی بخواهد ...او کی خواسته غریبه باشد .؟زبان سرخش سرخود حرف زده بود ..شاید هم غرور بند زده اش برای ترمیم بیشتر یک جفنگیاتی سر هم کرده بود ..ولی قلب ابولفضل هیچ کدام اینها را نگفته بود ..
-دیگه نمیخوای دوستم داشته باشی ..؟
اه که قلب ابولفضل صد پاره شد ..دوستش نداشته باشد ..؟مگر میشد ..؟اصلا مگر شدنی بود ..؟حرفها میزد فروغ! ...عشق فروغ ریشه در رگ وپی اش داشت ..مگر میشد به این راحتی از این بند دوست داشتنی خلاص شد ..؟
-اینه اون عشق چندین ساله ات ..؟با یه حرف ودوتا غرغر به این زودی خسته شدی ..؟تو که ادعا میکردی منتظرم میمونی ..! میخوای ..
فروغ بغض کرد ..سخت بود گفتن این حرف ..ولی باید تکلیفش را معلوم میکرد ..
-میخوای از زندگیت برم ..؟اره ابولفضل ...؟
romangram.com | @romangram_com