#داغدیدگان_پارت_161

-نه هنوز نپریده .اگه ازت عذرخواهی کرده به این معنیِ که براش مهمی ونمیخواد ناراحتت کنه ..شاید با این حرفعات تقی به توقی خورد وسرعقل اومد وشاه دوماد شدی ..

ابولفضل با دیده ی شک وتردید تنها به پیمان نگاه کرد ..عقلش دیگر به هیچ چیز قد نمیداد ..جز اینکه نمیخواست با دستهای خودش این رشته ی باریک رابطه اش با فروغ را ببرد ..این هم راهی بود ..شاید واقعا جواب میداد ..

پیمان با صبوری گفت ..

-صبر کن داداش من ..یکم طاقت بیار ببینیم چی میشه ..برای عذرخواهی کردن همیشه وقت هست ..

***

انگشتان فروغ یخ زده بود ..شماره ی ابولفضل پیش رویش بود وحال برای اولین بار میخواست پیش قدم حل این رابطه شود نمیدانست کارش درست است یا غلط ولی دلش میخواست به جبران تمام عاشقانه های اشکار وپنهان ابولفضل اینبار او پیش قدم شود وبه رابطه اشان شکل دهد ..شاید هم وسعت دهد ..

شماره ها را از نظر گذراند ولی دستش روی قسمت سبز رنگ نچرخید ..زنگ میزد .یا نمی زد ..؟پیش قدم میشد ومنت کشی میکرد یا همچنان مغرور باقی میماند تا شاید ابولفضل خودش برگردد ..ولی با فکر کردن به حرفهای ابولفضل مطمئنا فکر عبثی بود ..

ابولفضل با ان نگاه سنگی ..با ان چانه ی منقبض شده ..محال بود دوباره برگردد ..مگر یک مرد چند بار غرورش را خرد میکرد ..ان هم به خاطر یک زن ..؟!

اگر عشق افلاطون هم بود ته میکشید ..فرهاد هم که بود تیشه اش را رها میکرد وقید شیرین را میزد ..پس فکر برگشتن ابولفضل از بیخ وبن اشتباه بود ..حال دو راه پیش رو داشت ..یا زنگ بزند واین رشته ی بریده شده را دوباره گره بزند ویا به کل ابولفضل وعشق وقلبش را از یاد ببرد وبه همین رویه ای که اسمش را زندگی گذاشته ادامه دهد وگه گداری هم جواب خواستگاری های احمقانه ی خاله خان باجی ها را با جنگ اعصاب بدهد

مغزش به کل قفل کرده بود ...کنار عشق زیبای ابولفضل بودن خوب بود ..خیلی بهتر از آن چیزی که فکرش را میکرد ..میدانست که عشق لیلی ومجنون مال قصه هاست ..بازهم روزی میرسد که با ابولفضل بحث کند وکارشان به جنگ وجدل بکشد ولی میدانست که ابولفضل مرد زندگیست ...پشت وپناهش میشود در برابر همه ی مشکلات ..دیگر کسی به خودش جرات چپ نگاه کردن به او را نمیداد ..از طرفی آرزوی چندین وچند ساله ی مادرش محقق میشد ..اینکه بالاخره ابولفضل دامادش شود ..ولی آیا راضی بود از این سکون وسکوت دست بردارد ..؟آیا ابولفضل واقعا لیاقتش را داشت ؟..خب جواب واضح بود ..داشت ..حتما داشت وهمزمان دکمه ی سبز را فشرد ودندان روی لب گذاشت ..

ابولفضل که خیلی وقت بود پشت شیشه ی تاریک اتاقش شاهد جنگ وجدال فروغ با تلفن در دستش بود با لرزیدن گوشیش قلبش هم لرزید ..روی صفحه اسم فروغ نوشته شده بود ..

سالها بود که این رویا را به خواب میدید ایا واقعا حقیقت داشت ؟..واقعا این فروغ همان فروغ پشت پنجره ی اتاقش بود ..؟

گوشی را محکم در دست گرفت ..نگاهش بین فروغی که گوشی به دست در اتاق رژه میرفت واسم فروغِ روی گوشیش در نوسان بود ..انقدر به رویاهایش نزدیک بود که حس میکرد با لمس نام فروغ از رویا میپرد ..

romangram.com | @romangram_com