#داغدیدگان_پارت_157
دوروز که از حرفهای تند ابولفضل گذشت حال فروغ خرابتر شد ..مدام حرفهای ابولفضل در گوشش زنگ میزد ..راستش میترسید از آه سینه ی ابولفضل ..از نفرینی که نکند دامنش را به حق بگیرد ..
حال زندگیش به جایی رسیده که به واقع از رفتار وگفتارش پشیمان بود ..ابولفضل که شده ستاره ی سهیل اصلا نیست ..برق اتاقش یک سره خاموش است ودر اداره هم به هیچ عنوان او را نمیبیند ..درکوچه یا خیابان هم اگر او را ببیند به قدری خاموش وساکت از کنارش میگذرد که انگار نه ابولفضلی امده ونه ابولفضلی رفته ..علنا وعملا به او بی اعتنایی میکرد ..
قلب مهربان ودل نازک فروغ کم کم به تب وتاب افتاده ..فروغ شاید این اواخر تلخ شده ولی اهل دل شکستن نیست ..اصلا به خاطر اینکه دل ابولفضل وامیرحسین را نشکند همان اول جواب رد میداد تا بروند پی زندگیشان .. ازارش به یک مورچه هم نمیرسید چه برسد که مردی مثل ابولفضل را برنجاند وکاری برای جبران انجام ندهد ..
ولی نمیدانست چه کند ..قدم پیش بگذارد وسد راهش شود وعذر بخواهد؟ ..یا به گوشیش زنگ بزند ومسیج بفرستد ..؟و یادرنهایت بازهم مثل یک هفته ی گذشته خودش را به نفهمی بزند وابولفضل را به حال خودش رها کند ؟اخر اینکه نشد ..
یک هفته شد دو هفته ..بازهم همه چیز در امن وامان بود ..البته نه در دل ابولفضل وفروغ ..ابولفضل به راستی قصد کرده بود از فروغ وعشقش بگذرد ..دیگر خسته شده بود از این همه تحقیر واین عشق یک طرفه که جز تلخی هیچ چیزی عایدش نشده بود ..
از طرف دیگر فروغِ دل نازک بود که بعد از دو هفته رسما به غلط کردن افتاده بود ..دنبال یک بهانه میگشت هرچند کوچک تا بتواند دل ابولفضل را به دست بیاورد.. خودش هم نمیدانست این بی قراری ها برای چیست ..مگر نمیخواست ابولفضل وعشق احورائیش دست از سرش بردارد ..؟پس چرا حال که ابولفضل بایکوتش کرده بود ودیگر حتی به صورتش هم نگاهی نمی انداخت از خواب وخوراک افتاده بود وقلبش میسوخت؟ ..نکند به واقع درگیر ابولفضل شده؟ ..شاید هم عاشقش ..؟!!!
یا خدا ..!این دیگر از کجا پیدایش شد ..؟عاشق ابولفضل شده ..؟احمقانه بود ..اصلا نشدنی بود ..ولی پس اگر عشقی نبود ..انس والفتی هم نبود چرا فروغ تا بدین حد زابراه بود؟ ..چرا مثل کلاف سردرگم نه درخانه ارامش داشت ونه در محیط کار ...
حالا خوب میفهمید حرفهای ان روز ابولفضل را ..به واقع که فروغ بی تاب بود ..حتی این اواخر مدام چشمش به در ورودی شرکت بود وگوشش به زنگ که ابولفضل را ببیند یا صدایش را بشنود ..ولی ابولفضل تصمیم قاطع گرفته بود که دیگربه فروغ فکر نکند ..حتی سر راهش هم سبز نشود ..هرچند سخت بود وطاقت فرسا ..ولی به خاطر نیش زبان های فروغ ابولفضل به کل از همه چیز دست شسته بود ..
تا اینکه بعد از سه هفته ..قلب زخمی ابولفضل کار دستش داد ..بی اراده بعد از ساعت کاری به سراغ پیمان رفت ..دلش میخواست اندکی در هوای یار نفس بکشد..
از قضا فروغ هم بی حوصله تر از همیشه در شرکت مانده بود تا به کارهایش سرو سامان بدهد ..در این سه هفته گند زده بود به تمام وجدان کاری ومسئولیت پذیریش ..
ساعت حول وهوش شش بعد از ظهر بود که ابولفضل با قدم های سنگین به سمت اطاق پیمان راه افتاد ..فروغ بی خبر از همه جا کیف بزرگش را روی دوشش انداخت وسوئیج ماشین را به دست گرفت ..ولی همینکه پا از اتاق بیرون گذاشت سینه به سینه ی ابولفضل شد وسوئیچ از دستش رها شد ..ابولفضل گیج ومنگ به تلق وتولوق سوئیچ زیرپایش نگاه کرد وفروغ بی خبر از همه جا خم شد تا سوئیچش را بردارد ولی همینکه کمر راست کرد تازه متوجه ابولفضل شد ..
نگاه ابولفضل برخلاف نهیب های عقلش ستاره باران شده بود ..در این سه هفته به قدر تمام این سیزده سال دل تنگ فروغ شده بود ..فروغ هم حس کرد با دیدن ابولفضل فشار روی قلبش کمتر شده ..ابولفضل پلک زد ونفس گرفت ..عقل نیمه هشیارش بر عشق افلاطونیش چیره شد وبا یک ببخشید زیر لب به راه افتاد که فروغ دیگر طاقت نیاورد وصدایش کرد ..
-ابولفضل !!
romangram.com | @romangram_com