#داغدیدگان_پارت_156


-من منظورتون رو نمیفهمم ..چون به قول خودتون چند ساله که دوستم دارید باید حتما با شما ازدواج کنم؟؟ ..اون هم در صورتی که هیچ علاقه ای بهتون ندارم ..

نفس ابولفضل با شنیدن این حرف بند امد ..بعد از تمام ان از خودگذشتگی ها ..مزد دستش این بود که فروغ علنا میگفت هیچ علاقه ای به او ندارد ..

گوشه ی پلکش تیرکشید ..حتی نمیدانست چه جوابی به سوال فروغ بدهد ..

ان طرف خط اما ..فروغ لب گزیده بود ..میدانست تند رفته ..خیلی تند ..این چه حرفی بود که به ابولفضل نگون بخت زده؟ ..بعد از سالها چشم انتظاری ان گونه دست رد به سینه اش زده بود وحالا با افتخار تحقیرش میکرد ..!به کجا رسیده بود فروغ ..؟

دلش میخواست لب بازکند وعذر بخواهد ولی بازهم ترجیح میداد ابولفضل را به کل از خود براند تا اینکه هرلحظه عاشقانه های لطیفش را نظاره گر باشد ..

ابولفضل عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته بود با سرانگشت گرفت وزمزمه کنان به حرف امد ..

-میدونم دوستم نداری ..اینو خیلی وقته که میدونم ولی من هم خیلی ساله که با خیالت خوشم ..انصاف نیست این جوری با کسی که همه جوره پا به پات اومده حرف بزنی ..میدونم تو این مدت بدبودم ..حرفی هم ندارم این تلخی هات رو هم میذارم رو حساب همون کاری های بدی که درحقت کردم ..ولی ازت یه خواهشی دارم ..من رو این جوری رد نکن ..این جوری تحقیر نکن ..میخوای من رو نبینی باشه قبول ..یه کاری میکنم تا وقتی نخوای حتی سایه ام رو هم نبینی ..میخوای حتی اسمم رو نشنوی بازهم قبول ..

ولی اینقدر بد نباش ..کم کم داره از خودم بدم میاد ..از منی که عاشق تو شده متنفرم ..نذار به جایی برسم که به خاطر خوشی تو خودم رو هم دور بندازم ..

صدای بوق اشغال که درگوشی پیچید قلب فروغ هری ریخت ..حرفهای بی محابای ابولفضل کلافه اش کرده بود ..یعنی تا این حد رفتارش بد بود ..؟از دست خودش عصبانی شد ..این دیگر چه مدلی بود ..؟چرا فروغ اینقدر زهر به جان این پسر می ریخت ؟..

حضور ابولفضل وچشمهایش را دیگر حتی پشت پنجره ی اطاقش هم حس نمیکرد ..برق اطاق را خاموش کرد وبه ارامی پشت شیشه ی تراس ایستاد ..ظلمات اتاق ابولفضل دلش را به درد اورد ..حال چه میکرد ..دل ابولفضل را بدجوری شکسته بود ..ازخودش بدش امد ..چه بلایی به سر ان فروغ مهربان ودل نازک امده بود ..که اینگونه شرر به مرد خوبی مثل ابولفضل میزد ..؟






romangram.com | @romangram_com