#داغدیدگان_پارت_151
-دیدی اخر سر به سرم اومد ..؟
-چی میگی ..؟
-دیدی ازدواج کرد ..؟
در یک لحظه چرخید به سمت پیمان وزمزمه کرد ..
-حلقه انداخته بود پیمان ..؟میخندید وشیرینی میداد ..؟خوشحال بود ..؟بگو که خوشحال بود تا یکم اروم بگیرم ونرم سراغ اون امیرحسین خیر ندیده ..
-کی ..؟چی ..؟چی میگی تو ..؟
-فروغ ...امیرحسین ...اخ امیرحسین ..اخر سر کار خودشو کرد ..فروغمو ازم گرفت ...
-چی میگی ابولفضل ..؟
وبا صدای افتادن جسم سنگینی روی زمین هردو به سمت در چرخیدند ...صدای جعبه ی شیرینی دانمارکی بود که در جلوی در ورودی زیر پاهای امیرحسین پخش وپلا شده بود ..
وامیرحسین عصبانی ..کبود شده وبی پروا درجا به سمت ابولفضل پرید وصدای فریادش بلند ...
-چه زری زدی تو ..؟کی کی رو برده ..؟
ابولفضل که همینگونه هم بی اعصاب بود ...دنبال یک بهانه ی الکی میگشت برای یک دعوای حسابی ان هم با امیرحسین ...امیرحسینی که گل سر سبدش را با شیرین زبانی ها وخوش خدمتی هایش دزدیده بود ..
با حرص مچ دستهای امیرحسین را مشت کرد وغرید ..
romangram.com | @romangram_com