#داغدیدگان_پارت_150
اهی کشید وادامه داد ..
-ترسو شدم شیوا... میترسم دوباره باهات باشم وبعد از یه مدت که همه چی روبه راه شد دوباره فیلت یاد هندوستون کنه ...من دیگه تحملش رو ندارم شیوا ..دلم یه زندگی اروم میخواد ..نمیگم بیست وچهارساعته درخدمت من باشی ..فقط میگم نصف زندگیت رو به من بده ..توقع زیادیه ..؟
ولی با سکوت نگران کننده ی ان طرف در ..بازهم به حرف امد ..
-شیوا ..بازکن ..بذار باهم حرف بزنیم ..من هربار که میبنیمت میخوام این جدایی رو تموم کنم ..ولی نمیتونم ..تو باید کمکم کنی ..تو باید بخوای تا من شجاعت شروع دوباره رو پیدا کنم ..شیوا ؟حرفهامو میشنوی ..؟بازکن ..
کلید که درقفل چرخید ..گویی درهای بهشت به روی امیرحسین بازشده ..به ارامی بلند شد وقدم در اتاق کوچک گذاشت ..شیوا همانگونه نذار ولاغر ..درست مثل یک بچه یتیم بی پناه پشت در مچاله شده بود ومیگریست ..
امیرحسین دیگر نتوانست طاقت بیاورد ..این دیگر خارج از توانش بود ..بی اراده دستهایش را بازکرد وشیوای بی پناه را در اغوشش گرفت ..مهم نبود که به او محرم نیست ..حتی مهم نبود که شیوا چه فکری میکند ..مهم این بود که حال شیوا به او واغوشش احتیاج داشت تا باور کند هنوز پشت وپناه دارد ومیتواند به او اطمینان کند ..
وهمین هم شد ..اغوش امیرحسین کارسازتر از تمام حرفهایش شد ..گرمای اغوشش روح وروان شیوا را گرم کرد ..حداقل خیالش راحت شد که این مرد قرار است تا ابد برای او بماند ..شیوا روحیه ی امیرحسین را میشناخت ..میدانست اگر حرفی بزند یا کاری کند تا به اخر مسئولیت کارهایش را به عهده میگرد...حالا دیگر خیالش راحت راحت بود ..امیرحسین او را پذیرفته بود ..خداروشکر بالاخره امیرحسین برترسش فائق امده بود ..
***
صبح فردا خبر رسید که امیرحسین با چند جعبه شیرینی خبر ازدواجش را اورده ..
ابولفضل که ماتم عالم را گرفت ..دوست داشت به سراغ فروغ برود وسرش هوار بزند ولی قدم هایش جلو نمیرفت ..از قضا پیمان هم برای دیدن ابولفضل امده بود که با دیدن رنگ وروی پریده اش نگران شد ..
-چته ابولفضل ..؟
ابولفضل مثل کسی که به تازگی عزیز از دست داده نالید ..
romangram.com | @romangram_com